Recent Posts
یکشنبه، اردیبهشت ۰۴، ۱۳۸۴
دو نور زخم خورده در ظلمت
سهشنبه، فروردین ۳۰، ۱۳۸۴
جانشین پاپ
امروز 40 هزار نفر در میدان سن پیترو چشمانشان را به دود کش لوله بخاری کاپلا اسستین دوخته بودند و تمام روز را به انتظار دیدن دود سفید که نشان از انتخاب پاپ جدید است به انتظار ایستاده بودند ولی با دیدن دود سیاه که نشان از عدم توافق کاردینالها برای انتخاب پاپ بود به خاته برگشتن و احتمالا این رای گیری میتواند چند روز ادامه داشته باشد برای منهم که 26 سال در این کشور زندگی میکنم تازگی داشت 105 کاردینال از 52 کشور در زیر آثار نقش های سحرآمیزمیکل آنجلو ونقاشی معروف آفرینش هستی که جلوه بسیار زیبائی به این دعاگاه بخشیده است در جستجوی پاپی هستند که 65 درصد رای کاردینالها را یعنی 77 رای راحداقل داشته باشد همگی با لباسهای رسمی وتشریفاتی در حالی که یک صدا دعا ونیایش به درگاه الهی می خوانند یکا یک با دست راست بر انجیلی که در وسط معبر قرار دارد قسم می خورند که شایسته ترینشان را به برای رهبری کاتولیک های جهان انتخاب کنند و بعد در های کاپلا اسستین بسته میشود وهیچ دوربین یا تلفن ویا هر وسیله ارتباطی نمی تواند در این سالن وارد شود ومراقبتهای امنیتی را سربازان دولت واتیکان به عهده دارد وپشت درهای بسته به شور ومشورت می پردازند وچند تن ازشایسته ترینشان کاندیدا میشوند و کاردینالها رای مخفی خود را تا کرده و در جای ویژه قرار میدهند وبعد از مشاهده آرا آنها را سوراخ کرده و با نخ مخصوصی میبندند و اگر به حداقل لازم نرسد در بخاری چدنی که سالیان سال برای سوزاندن آرا گذاشته اند می ریزند و با دیدن دود سیاه مردم بیرون آگاه میشوند که هنوز باید به انتظار صدر اعظم پاپ جدید بنشینند بهر حال مردم عادی امیدوارند که پاپ آینده نرمش در مورد معضلات اجتمائی داشته باشد از جمله مسدله طلاق وسقط جنین اتانازی و روابط قبل از ازدواج و خیلی از مسائل دیگر که هر کدام بحث جداگانه میخواهد و در اینجا نمی خواهم وارد بشوم ونه تائید ونه مخالفت کنم ولی یقین دارم با گذشت زمان کلیسا هم بقول معرف به روز میشه منتها زمان بیشتری میخواهد وهنوز درقشریگری ومحدودیتهای زیاد قرارگرفته است هنو بیاد داریم که در قرون وسطی کشیشان رسمی کلیسا اجازه شستشوی تمام اعضاء خود را نداشتن وگناه میدانستند چون اعتقاد داشتن که با شستن اعضاء تولید مثل باعث تحریک وبه وادی گناه کشانده میشوند و عدم بهداشت چه مصیبتهای را درپی داشت ویا به آتش کشیدن دانشمندان ونبوغهای جامعه و تفتیش عقاعد از جمله گالیله ودانونسیو . ولی با گذشت زمان امروزه به اشتباهات گذشته خود اشراف دارند همیشه به این باور هستم که اگر دولت واتیکان ثروت و دارئیش را بفروشد به راحتی مسئله گرسنگی را در جهان حل خواهد کرد امیدوام پاپ جدید دیگاه وسیعتری و صدائی بلندتر در برابر بی عدالتیها و نقض آشکار حقوق بشر توسط مستبدان و اربابان را داشته باشد
دوشنبه، فروردین ۲۹، ۱۳۸۴
از اعدام حجت زمانی جلوگیری کنیم

شنبه، فروردین ۲۷، ۱۳۸۴
سر انگشتان آرزومند
دخترک در کارگاه تنهائیش
می بافد با رجهای موازی
لحظه به لحظه
زندگی را در وسعتش
در نور بی گناه چشمهایش
پرواز میدهد
رؤیای کودکانه اش را
در اعماق آبی آسمان
و می بافد رنگهای عشق را
در قامت نحیف رنگ پریده اش
تار و پود درد می ماند
در پیش روی دار قالی
سر انگشتان آرزومند
در ترنمی حزین میان حنجره
شکوفه ها و بنفشه ها را گره میزند
نقش میدهد پرواز پرندگان را
نور آفتاب پیر
تنها مرهمی است
بر سردی وجودش
که ریشه میزند از روزنه کارگاه
در خمیازه حاشیه زمان
در باغچه پر نقش ونگار دخترک
شکوفه ها روئیدند
و پرندگان بی طاقت آشیانه زدند
بروی ابریشم خوش نگار
خدای در تبعید پشت پلکهای انتظار
میگشاید به آرامی صندوقچه شب را
با درخشش پولکان نقره ئی در آسمان
و داس تاراج میگذرد
از گلوگاه شکوفه ها و پرنده ها
و رنگ خونین زخمها را
به ضیافت کفشهای مرفه میبرند
دخترک شعر من
کمتر از قالی دستبافش عمر میکند
بر روی
سنگ گور شکستهِ آن بانوی دار قالی
فریاد خون ِ خاموش ِ ربوده شده ِ پژمرد
اشگ اندوه انگشتان او بود
که امشب گونه هایم را خیس میکرد
ح. مقدم.
دوشنبه، فروردین ۲۲، ۱۳۸۴
کودکان ایران
کاش فلب آدمی دریچه ای به دنیائی نو داشت
کاش آدمی قلب کودکانه ای در سینه می داشت
کاش آدمی شهری نو هوائی نو لبخندی نو
با انسانهائی نو می داشت
کاش هر کودک آغوش باز مادری می داشت
کاش هر کودکی سر پناهی خانه ای می داشت
و در آن خانه جنگلی از غنچه های شادی می کاشت
کاش کسی حق ربودن دوران شیرین کودکی را نداشت
کاش آدمی بی گناهی هر کودکیِ را باور می داشت
کاش آدمی سرمایهِ این گنجینه عشق را
که در هر کودک نهفته است پاس می داشت
کاش وجدان انسان آدمی را از کودک آزاری باز می داشت
سهشنبه، فروردین ۱۶، ۱۳۸۴
شنبه، فروردین ۱۳، ۱۳۸۴
سلام دلتنگی
در فراسوی افق
آنسوی دریا
از ضربان نفسهای آرامش
در مهتاب نقرهائی آسمان
ستاره می بینم
میشمارم
یارانم را
درخاطرم بیاد می آورم
کلامشان را
لبخندشان را
صورتشان را
صدایشان را می شنوم
در خروش امواج طوفانی
در روًیا فرو می روم
می بینم
تمام مهر آن خنده ها
نهاده شده در قاب عکس
شیشه ایی آویزان در
سکوت سنگ مرمر سپید
و پنجه غرش درد
به تنه قلبم می ساید
دوباره به تو سلام می کنم
نزدیکترین
آشنای ِ سالیان دوری
دلتنگی سلام
ح.مقدم
جمعه، فروردین ۰۵، ۱۳۸۴
میتوان وباید
بهزاد عزیز ممنون از شعری که برایم ای میل کردی
گر چه غرب در پی آسايش خويش
خاک سياهی به چشمان وطن می پاشد
و بدين شيوه استعماری
قرنهاست
ترکه استبداد را بر تن ما می کوبد
گرچه غارتگر غرب چشم فرو بسته
<< به سنگساری هر دخت وطن و بدان دخترکان دم بختی که در قلب خليج همچو برده به حراجند هنوز >>
يا که ناديده گرفته
<< غم و تنهايی هر کودک کارتون خواب را و بدان مرد و زنانی که آويز بگشتند بهر تيرک دار >>
ليک :
می بايد و بايد بتوان
از ستم آزاد شويم
بايد ، اما
جمله از خرد و کلان يک تن واحد بشويم
آذرخشی ، شرری،
صاعقها ايی ، شعله ايی افروز شويم
و چنان قلب سياهی بدريم
تا که با صبح سحر
همدم و محشور شويم
بهزاد بهره بر.
پنجشنبه، اسفند ۲۷، ۱۳۸۳
بهار از راه رسید

پرواز پرستوها
بهار را در آسمان نقاشی میکند
ایستاده ام
در کنار پنجره باز شده بروی آسمان
خوش آمد می گویم
به روز نو
با یک فنجان چای داغ
در آنسو رنگین کمان
با پرستوهای بازیگوش
در تابلوئی از نقاش چیره دست
بال میکشند
و خنده های دو کودک
که در کوچه می دوند
به من میگویند
که در رویا نیستم
بهار از راه رسیده است
سهشنبه، اسفند ۲۵، ۱۳۸۳
یاد نامه ای برای نقدی

امواج دریا همیشه ذهن انسان را به خصوص اندیشمندان و شاعران را به خود همواره مجذوب کرده است امواج کف آلودی که پیش میرود و باز می گردد. راستی این رفتن و حرکت موزون در نگاه به دریا کدامین جذبه وکششی برای ما انسانها دارد. گاهی اوقات اینچنین خروشان وسهمگین می آشوبد وگاه اینچنین سرد و احساس منجمد. وگاه گرم و احساس ملایم نوازشگر. کاش موجی بودم که مدام در حرکت و پویائی بودم انگار این امواج از روح آدمی سرچشمه می گیرند اگر موج بودم هرگز نمیمردم امواج راه عوض میکنند جهت وسمت وسو عوض میکنند ولی هرگز از وجود تهی نمی شوند و کهولت و پیری را نمی شناسند همیشه جوانند و پر تحرک و هیچگاه تنبلی را به خود راه نمی دهند. موج به دور دستها پیش می تازد و به جاهائی می رود که هرگز نخواهم دید.اگر موج بودم پیش می رفتم بیش از حد خودم ولی من جبراً تنها انسانم موج نیستم ولی در طول زندگی انسانهائی را شناختم که طوری زندگی کردند که موج در درونشان بود
ویکی ازاین انسانهای گرانقدر حسین آقا بود او کاردار سفارت ایران در رم بود بهترین پست ومقام را داشت و از نظر مالی در رفاه کامل بود وحتی آن فشارهای داخلی که به مردم ایران بود را در خارج نداشت ولی همونطوری که گفتم چون موج در درونش بود نمی توانست آرام بگیرد در برابر کشتار واعدام هم میهنانش پس از فرا رسیدن سی خرداد و افزایش اختناق و سرکوب به جبهه مقاومت مردم پیوست وبه افشای جنایات خمینی پرداخت .همیشه نزدیکهای عید به یادش می افتم او را روز 16 مارس جلوی دفتر کارش مزدوران تروریست رژیم آخوندها در رم هدف گلوله قرار دادند چون رژیم قادر به سد کردن امواج تلاشهای بی وقفه او درمعرفی جنبش مقاومت ایران و افشای جنایات رژیم در مجامع حقوق بشری و احزاب سیاسی و سندیکاها را نداشت. هر روز صبح روزنامه را ورق میزد تا ببیند مطلبی از ایران نوشته اند و روزی نبود که گام ارزشمندی در زمینه دیپلوماتیک و جلب حمایت بر ندارد. و این را خمینی و رفسنجانی آنزمان بخوبی می دانستند وبه همین خاطر فلاحیان جنایت کار طرح ترور او را کشیدند. و آنقدر عاجز و درمانده بودند که دست به ترور و جنایت در خارج از کشور زدند. وهیچ وقت حرفهای دکتر منوچهر هزارخانی را از یاد نمی برم که در مراسم خاکسپاری که در گورستان ستاچیو رم جائی که بزرگانی چون آنتونیو گرمشی و اسکار وایلد در آن آرمیده اند میگفت این جنبش زاینده است وبالنده و به همین خاطر پاینده است و با ترور محمد حسین نقدی تمام شدنی نیست و همسرایتالیائی نقدی خانوم فرمینیا میگفت شکر گزار سرنوشت هستم که 17 سال زندگی مشترک با محمد حسین نقدی را به من هدیه داد .من به داشتن همسری مثل حسین افتخار می کنم .افتخار میکنم به این که مردی داشتم با قلبی پر از محبت و عشق.عشق به من وبه مردم و میهن خود.من ِ سروپا برهنه آستین و دامن کوتاه. حالا می فهمم چطور در تاریخ تمام دنیا سلسله شهید به وجود می آید قاتلین شوهرم او را به شهادت رساندند و از من جانم را گرفتند. نفزین بر قاتلین حسین نفرین. آنها مغزش را نشانه گرفتند و از من دوستی. رفیقی .همصحبتی .راهنمایی را دزدیدند.من حالا زنی هستم بی تاب و بی فرار. برقاتلین حسین نفرین. از صمیم قلب انتقام خون پاک او را می خواهم و ادامه راه او را .که راه آزادی و آبادی ایران بوده و هست میطلبم.حسین زنده است و من <غزل> او،
زن غربی ترسو. دیگر از هیچ چیزترس ندارم ...
حسین آقا بخوبی آگاه بود میدانست دریای مقاومت عمیق است و امواجش طوفانزا است و بالاخره این آخوندها را غرق می کند اعتقاد عمیق به شورا وهمبستگی در این جبهه را داشت یادش گرامی باد
سر به بیابان زد ازپی گل سرخ
سر به کوهستان زد در پی ستاره
دل به دریا زد در پی موج
و روزی گنجینه ای یافت
که سرمایه ای بیش از جانش داشت ح.مقدم.
پنجشنبه، اسفند ۲۰، ۱۳۸۳
چهار شنبه سوری
چهارشنبه سوری این جشن همبستگی و ااتحاد را با بر افروختن آتش که نشان از غلبه روشنی بر تباهی و ظلمت را دارد زنده نگهداریم. این مراسم نیکو وکهن در آخرین سه شنبه سال برگذار میشود و رژیم آخوندها تلاش زیادی برای ممانعت از انجام این مراسم سنتی راداشته اند زیرا این جشنواره را نشان از نادانی وجهالت وخرافات ملت میدانند. ولی به کوری چشم آخوندها که خود مظهر اهریمن و زشتی هستند امسال چنان آتشی بر پا میکنیم که بسوزاند هر آنچه نشان از جهل وجهالت دارد و بسوزاند ونابود کند هر آنچه پلیدی و زشتی است.شانه به شانه هم با شور و شوق و اشتیاق که در چشمهایمان موج می زند خارها و گیاهان هرز و زباله های شهرهای این سرزمین را به ضیافت آتش می بریم. پاکیزگی محیط زندگی از پیامهای این جشن ملی است. فالگوش نشيني ، قاشق زني ، كوزه شكني ، فال كوزه ، آش چهارشنبه سوري ، آجيل مشکل گشا ، شال اندازي ،مراسمهای جانبی این جشن و سنت زیبا هستند. وآنروزحرفهایمان از امید و پیروزی باشد تا در دل فالگوشان ِ منتظر نور امید خاموش نشود .تا یاًس و دلمردگی بر داغهایشان چنگ نزند. چنان آتشی بپا کنیم که آرامش اهریمنان خونخوار را به هم بریزد آنانکه با سرقت انقلاب مردم آرزوهای خلقمان را سوزاندند وسرزمینمان را به غنیمت گرفتند .و سرود ای ایران که زمزمه آشنای جوانان سلحشور میهن است و شعار وسرودهای ملی و میهنی را از هزاران گلو فریاد می کنیم در آتش و دود وانفجارترقه های پر باروت تا حاکمان مستبد به چشم خود ببینند و لمس کنند مرگ مختوم خود را. آنروز متحد میشویم برای رهائی از انجماد و یخ زدگی . وزردی و زنگار وبی تحرکی و سستی را از خود دور کرده و سرخی و گرمای شوق وشعف و گلگونی وبیداری عشق را در خود زنده میکنیم. برای نبرد و راندن سرمای اهریمن و فتح بهاران باید قلبها و دستهایمان در این آتش صیقل دهیم در آئین کهن هیچگاه آتش چهارشنبه سوری را خاموش نمی کردند تا زمانی که خاکستر شودو خاکستر آن را به جویبارها یا به باد می دادند تا دور و رانده شود زردی وغم اندوه وجود. پاس بداریم این جشنواره باستانی را که برای گذر از سردی زمستان ما را فرا میخواند. جشن چهارشنبه سوری ریش ملایان را شعله ور میکند...
باد
با خود ببر
زردی و زنگار ما را
بر دورترین
تپه های خاکستری بسپار
برپیکربرهنه دشتهای نا امید
بر دورترین تنگه های اندوه
بربیا بانهای خفته
بر کویر ِ رویاهای شکسته
و در بازگشت
اگر می آیی
از پیچ وا پیچ
کوه های کمند پر غرور
و بامهای بلند عشق
واز جاد ه های دلتنگی
با خود بیاور
امید را، اتحاد را
احساس را ، موسیقی را
رنگها را هنر را
و دین وایمانم را
که در رویای طلوع
به خواب رفته اند
بیدار کن بیدار کن
باید از شعله ها بگذرم
شعله ها که شهرها را می شکفد
باید به صف آتش افروخته گان ِ بیدار بروم
ح.مقدم
سهشنبه، اسفند ۱۸، ۱۳۸۳
زنان سرزمین مظلوم
در سرزمین مظلوم
زنی باچشمهای ابری
در ویرانه ِ تقدیرش
باشتابی پنهانی
کلیه بی قرارش را
در اوراق روزنامه ها
گم کرد
زنی را دیدم
در باران سنگ
تا کمرگاه در خاکِ سرد
پیش روی جلادان
جان سپرد
در سرزمین مظلوم
زنی را دیدم
پرسه میزد
در خلوت پیاده رو
برای تکه نانی
بر باد می داد
تن اندوهگین خود را
زنانی نهان از دیده گان
با دستهای مرتعش
تن چرکین ِ از اهانت را
با اشک می شستند
در سرزمین مظلوم
زن یعنی
لبخنده خشکیده در میلاد
ازجنین پر نور
گلبرگهای پرپر زیر تازیانه
با سایه ای خونین در اشعار
زخمهای عمیق
و رنجنامه ها را
به پنجه زنی سپردم
که از هیبتش
آلوده دستان هراسانند
من اما احساس آسیاب شده را
به دیده گان زنی سپردم
که در آشیان بلورین چشما نش
هزاران عقاب ِ سرکش
بالهای ِغرور ِخویش را
از هم میگشایند
و در خروش آشنای صدایش
هزاران کوه
آوای طنینش را
به تکرار در سینه می خوانند
گلنامی که برافراشت بر سر
پرچم سه رنگ را در بغض آسمان
وقتی که پرواز را ممنوع کردند
پرچم او
نشان از غرش شیر دارد
نشان از برش شمشیر دارد
نشان از آتش خورشید دارد
با سرود پر صلابت میهن
درخشان پرچم ایران اوج میگیرد
در بلورین چشمهای
مهر تابان موج میگیرد
ح.مقدم.
دوشنبه، اسفند ۱۷، ۱۳۸۳
بیانیه جمعی از وبلاگ نویسان
جان زندانیان سیاسی در بند در زندان رجایی شهر کرج را نجات دهید.
بیانیه جمعی از وبلاگ نویسان در دفاع از زندانیان زندان رجایی شهرهموطنان گرامی- مردم آزاده دنیا- سازمانهای حقوق بشر
هفت تن از زندانیان سیاسی ایران : بینا داراب زند، ارژنگ داوودی، حجت زمانی، مهرداد لهراسبی، فرزاد حمیدی و جعفر اقدامی و ولی الله فیض مهدوی از تاریخ پنجم بهمن 1383 برابر با بیست و چهارم ژانویه سال 2005 میلادی به اعتصاب غذادست زده بودند. خواسته های آنان تفکیک زندانیان سیاسی از زندانیان جنائی ، رعایت حقوق بشر در ایران و بازدید سازمانها و نهادهای حقوق بشری از زندان رجائی شهر( گوهر دشت کرج ) بود.پس از سی و دو روز اعتصاب غذا بااصرار سازمان های حقوق بشر این هفت نفر به اعتصاب غذای خود پایان دادند. طبق اخبار رسیده مسئولین قوه قضاییه و زندان نه تنها توجهی به تقاضاهای زندانیان نکرده اند بلکه به تازگی دو زندانی سیاسی دیگر امیر ساران و نصرالله بیات را نیز به همین زندان انتقال داده اند. در ضمن فرزاد حمیدی در اعتراض به بدرفتاری در بهداری زندان به اعتصاب غذای خود ادامه داده است و به طور جدی در خطر مرگ قرار دارد.
.در زندان رجایی شهر زندانیان خطرناک نگهداری میشوند و در درگیریهای هفته گذشته بین آنان یک نفر زخمی شده است. در 8ماه گذشته 3 نفر در این زندان در حین دعوا کشته شده اند.ما ضمن حمایت از خواسته های اعتصاب کنندگان نگرانی خود را از وضعیت جسمانی و امنیت جانی آنان اعلام می داریم. ما از سازمانهای حقوق بشر می خواهیم که هر چه زودتر هیئتی را برای ملاقات و بررسی وضع جسمانی این هفت نفر به زندان گوهر دشت کرج اعزام کنند و از دولت ایران آزادی بی قید و شرط آنان و همه زندانیان سیاسی در ایران را خواستار شوند. در سایه مذاکرات ایران و اروپا نقض شدید حقوق بشر در ایران نادیده گرفته میشود. ما از همه مقامات اروپایی درخواست میکنیم که در مذاکره با دولت ایران حقوق بشر را فدا نکنند و آزادی بی قید و شرط زندانیان سیاسی را در راس شرایط خود قرار دهند.جمعی از وبلاگ نویسان ایرانی
جمعه، اسفند ۱۴، ۱۳۸۳
وداع از گابریل گارسیا مارکز
که تصمیم گرفتم آنر به فارسی ترجمه کنم. برای من از ظرافت
واحساس بسیار پرشور و لذت بخش برخوردار است ودر عین
اگر لحظه ای خداوند فراموش کند
که من عروسک خیمه شب بازي پارچه ئی بیش نیستم
تکه ئی از زندگی را به خود هدیه خواهم کرد
شايد
همه اندیشه هایم را نگويم
اما به آنچه ميگويم خواهم انديشيد
و به همه چیز ارزش خواهم داد
نه بخاطر قیمتشان
بلکه به خاطر معنایشان
به خواب کم قناعت
و به رؤيا رفتن اسراف خواهم كرد
خواهم رفت
زمانی که دیگران ايستاده اند
گوش ميدهم
زمانی که دیگران سخن ميگويند
بیدار مي مانم
زمانی که دیگران میخوابند
و از طعم بستنی شکلاتی
چه لذتی خواهم برد
اگر خداوند تكه يي زندگي به من هديه كند
ساده مي پوشم
لخت وعریان خواهم شد
در برابر افتاب
نه تنها با جسمم بلکه با جانم
وای خداوندا
اگر قلبی داشته باشم
نفرتم را برروی یخ مي نويسم
وبه انتظار ذوب شدن اش مي نشينم
با رؤیای وانگوگVan gogh
نقش مي كشم
بربام ستارگان
شعریی از بندتی Bnedetti
وسرودی از سرات Serrat را
هدیه ماه خواهم کرد
گل رز را با اشک چشمانم
آبیاری خواهم کرد
تا حس کنم رنج خارش را
و بوسه عاشقانه گلبرگهایش را
وای خداوندا
اگر تکه ائی از زندگی را من داشتم
روز را به شب نمي رساندم
تا به مردم نگفته باشم
که دوستت دارم
که آنان را دوست دارم
به مردان وزنان مي باوراندم
كه منتخبان من هستند
عاشقانه برای عشق زندگی خواهم کرد
و بياد مي آور م
انانکه می پندارند
عشق را ا ز یاد می برند
وقتی که پیر می شوند
ونمیدانند
که پیر می شوند
زیرا که عشق را از یاد می برند
به کودک بالهای پرواز خواهم داد
و او را رها خواهم ساخت
تا پرواز را به تنهائی بیاموزد
و به سالخوردگان بیاموزم
که مرگ با پیري فرانمي رسد
بلكه با فراموشي مي آيد
از شما انسانها
بسیار اموختم
آموختم كه تما م دنيا دوست ميدارد
در نوک قله کوه زندگی کند
اما نمي دانند
كه لذ ت راستين
در صعود به قله است
آموختم وقتی کودک شیر خواری
با دستان کوچکش برای نخستین بار
انگشتان پدر را می فشارد
برای همیشه می فشارد
آموختم انسان
وقتي هم نوع خویشي را ياري ميدهد
تا بايستد
از بالا نظر میکند
بسیار اموختم
افسوس كه آموخته ها مراياري نخواهند داد
زماني كه مرا در جعبه مي گذارند
خواهم مرد
GABRIEL GARCIA MARQUEZ
ژرالدین دخترم
ژرالدين دخترم
اينجا شب است٬ يک شب نوئل. در قلعه کوچک من همه سپاهيان بی سلاح خفته اند.
نه برادر و نه خواهر تو و حتی مادرت ، بزحمت توانستم بی اينکه اين پرندگان خفته را بيدار کنم ، خودم را به اين اتاق کوچک نيمه روشن٬ به اين اتاق انتظار پيش از مرگ برسانم . من از تو بس دورم، خيلی دور...... اما چشمانم کور باد ،اگر يک لحظه تصوير تو را از چشمان من دور کنند.تصوير تو آنجا روی ميز هست . تصوير تو اينجا روی قلب من نيز هست. اما تو کجايی؟ آنجا در پاريس افسونگر بر روی آن صحنه پر شکوه "شانزليزه" ميرقصی . اين را ميدانم و چنان است که گويی در اين سکوت شبانگاهی ٬ آهنگ قدمهايت را می شنوم و در اين ظلمات زمستانی٬ برق ستارگان چشمانت را می بينم. شنيده ام نقش تو در نمايش پر نور و پر شکوه نقش آن شاهدخت ايرانی است که اسير خان تاتار شده است. شاهزاده خانم باش و برقص. ستاره باش و بدرخش .اما اگر قهقهه تحسين آميز تماشاگران و عطر مستی گلهايی که برايت فرستاده اند تو را فرصت هشياری داد٬ در گوشه ای بنشين ٬ نامه ام را بخوان و به صدای پدرت گوش فرا دار . من پدر تو هستم٬ ژرالدين من چارلی چاپلين هستم . وقتی بچه بودی٬ شبهای دراز به بالينت نشستم و برايت قصه ها گفتم . قصه زيبای خفته در جنگل ٬قصه اژدهای بيدار در صحرا٬ خواب که به چشمان پيرم می آمد٬ طعنه اش می زدم و می گفتمش برو .من در رويای دختر خفته ام . رويا می ديدم ژرالدين٬ رويا....... رويای فردای تو ، رويای امروز تو، دختری می ديدم به روی صحنه٬ فرشته ای می ديدم به روی آسمان٬ که می رقصيد و می شنيدم تماشاگران را که می گفتند: " دختره را می بينی؟ اين دختر همان دلقک پيره .اسمش يادته؟ چارلی " . آره من چارلی هستم . من دلقک پيری بيش نيستم. امروز نوبت تو است. برقص من با آن شلوار گشاد پاره پاره رقصیدم ٬ و تو در جامه حریر شاهزادگان می رقصی . این رقص ها ٬ و بیشتر از آن ٬ صدای کف زدنهای تماشاگران ٬ گاه تو را به آسمان ها خواهد برد. برو . آنجا برو اما گاهی نیز بروی زمین بیا ٬ و زندگی مردمان را تماشا کن.زندگی آن رقاصگان دوره گرد کوچه های تاریک را ٬ که با شکم گرسنه میرقصند و با پاهایی که از بینوایی می لرزد . من یکی ازاینان بودم ژرالدین ٬ و در آن شبها ٬ در آن شبهای افسانه ای کودکی های تو ، که تو با لالایی قصه های من ٬ به خواب میرفتی٬ و من باز بیدار می ماندم در چهره تو می نگریستم، ضربان قلبت را می شمردم، و از خود می پرسیدم: چارلی آیا این بچه گربه، هرگز تو را خواهد شناخت؟
تو مرا نمی شناسی ژرالدين . در آن شبهای دور٬ بس قصه ها با تو گفتم ٬ اما قصه خود را هرگز نگفتم . اين داستانی شنيدنی است: داستان آن دلقک گرسنه ای که در پست ترين محلات لندن آواز می خواند و می رقصيد و صدقه جمع می کرد .اين داستان من است . من طعم گرسنگی را چشيده ام . من درد بی خانمانی را چشيده ام . و از اينها بيشتر ٬ من رنج آن دلقک دوره گرد را که اقيانوسی از غرور در دلش موج می زند ٬ اما سکه صدقه رهگذر خودخواهی آن را می خشکاند ٬ احساس کرده ام.با اينهمه من زنده ام و از زندگان پيش از آنکه بميرند نبايد حرفی زد . داستان من به کار تو نمی آيد ٬ از تو حرف بزنيم . به دنبال تو نام من است:چاپلين . با همين نام چهل سال بيشتر مردم روی زمين را خنداندم و بيشتر از آنچه آنان خنديدند ٬ خود گريستم . ژرالدين در دنيايی که تو زندگی می کنی ٬ تنها رقص و موسيقی نيست .نيمه شب هنگامی که از سالن پر شکوه تأتر بيرون ميايی ٬ آن تحسين کنندگان ثروتمند را يکسره فراموش کن ٬ اما حال آن راننده تاکسی را که ترا به منزل می رساند ٬ بپرس ٬ حال زنش را هم بپرس.... و اگر آبستن بود و پولی برای خريدن لباس بچه اش نداشت ٬ چک بکش و پنهانی توی جيب شوهرش بگذار . به نماينده خودم در بانک پاريس دستور داده ام ٬ فقط اين نوع خرجهای تو را٬ بی چون و چرا قبول کند . اما برای خرجهای ديگرت بايد صورتحساب بفرستی . گاه به گاه ٬ با اتوبوس ٬ با مترو شهر را بگرد . مردم را نگاه کن٬ و دست کم روزی يکبار با خود بگو :" من هم یکی از آنان هستم ." تو یکی از آنها هستی - دخترم ، نه بیشتر ،هنر پیش از آنکه دو بال دور پرواز به آدم بدهد ، اغلب دو پای او را نیز می شکند .و وقتی به آنجا رسیدی که یک لحظه ، خود را بر تر از تماشاگران رقص خویش بدانی ، همان لحظه صحنه را ترک کن ، و با اولین تاکسی خود را به حومه پاریس برسان . من آنجا را خوب می شناسم ، از قرنها پیش آنجا ، گهواره بهاری کولیان بوده است . در آنجا ، رقاصه هایی مثل خودت را خواهی دید . زیبا تر از تو ، چالاک تر از تو و مغرور تر از تو . آنجا از نور کور کننده ی نورافکن های تآتر " شانزلیزه " خبری نیست .نور افکن رقاصگان کولی ، تنها نور ماه است نگاه کن ، خوب نگاه کن . آیا بهتر از تو نمی رقصند؟اعتراف کن دخترم . همیشه کسی هست که بهتر از تو می رقصد . همیشه کسی هست که بهتر از تو می زند .و این را بدان که درخانواده چارلی ، هرگز کسی آنقدر گستاخ نبوده است که به یک کالسکه ران یا یک گدای کنار رود سن ، ناسزایی بدهد . من خواهم مرد و تو خواهی زیست . امید من آن است که هرگز در فقر زندگی نکنی ، همراه این نامه یک چک سفید برایت می فرستم .هر مبلغی که می خواهی بنویس و بگیر . اما همیشه وقتی دو فرانک خرج می کنی ، با خود بگو : " دومین سکه مال من نیست . این مال یک فرد گمنام باشد که امشب یک فرانک نیاز دارد ."جستجويی لازم نيست . اين نيازمندان گمنام را ٬ اگر بخواهی ٬ همه جا خواهی يافت .اگر از پول و سکه با تو حرف می زنم ٬ برای آن است که ازنیروی فریب و افسون این بچه های شیطان خوب آگاهم٬ من زمانی دراز در سیرک زیسته ام٬ و همیشه و هر لحظه٬ بخاطر بند بازانی که از روی ریسمانی بس نازک راه می روند٬ نگران بوده ام٬ اما این حقیقت را با تو می گویم دخترم : مردمان بر روی زمین استوار٬ بیشتر از بند بازان بر روی ریسمان نا استوار ٬ سقوط می کنند . شاید که شبی درخشش گرانبهاترین الماس این جهان تو را فریب دهد .آن شب٬ این الماس ٬ ریسمان نا استوار تو خواهد بود ٬ و سقوط تو حتمی است .شاید روزی ٬ چهره زیبای شاهزاده ای تو را گول زند٬ آن روز تو بند بازی ناشی خواهی بود و بند بازان ناشی ٬ همیشه سقوطمی کنند .دل به زر و زیور نبند٬ زیرا بزرگترین الماس این جهان آفتاب است و خوشبختانه ٬ این الماس بر گردن همه می درخشد .......
.......اما اگر روزی دل به آفتاب چهره مردی بستی ، با او یکدل باش ، به مادرت گفته ام در این باره برایت نامه ای بنویسد . او عشق را بهتر از من می شناسد. و او برای تعریف یکدلی ، شایسته تر از من است . کار تو بس دشوار است ، این را می دانم .
به روی صحنه ، جز تکه ای حریر نازک ، چیزی بدن ترا نمی پوشاند . به خاطر هنر می توان لخت و عریان به روی صحنه رفت و پوشیده تر و باکره تر بازگشت . اما هیچ چیز و هیچکس دیگر در این جهان نیست که شایسته آن باشد که دختری ناخن پایش را به خاطر او عریان کند .برهنگی ، بیماری عصر ماست ، و من پیرمردم و شاید که حرفهای خنده دار می زنم . اما به گمان من ، تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریانش را دوست می داری .بد نیست اگر اندیشه تو در این باره مال ده سال پیش باشد . مال دوران پوشیدگی . نترس ، این ده سال ترا پیر تر نخواهد کرد.......
پنجشنبه، اسفند ۱۳، ۱۳۸۳
زرند کرمان لرزید
لحظه ئی
ناگهان
باتیغ
زخم می زند
می لرزند
می رباید
تکه هائی
از قلب خونینم را
ا چهارشنبه، اسفند ۱۲، ۱۳۸۳
بیانیه کانون وبلاگ نویسان
دوستان وبلاگنويس!در حالی که هر دم مصيبتی بر مردم بیپناه کشورمان وارد میشود و مردم تهیدست اين کشور ثروتمند يا در آتش میسوزند يا سقف لرزان بامی که تنها پناهگاه آنان است بر سرشان آوار میشود نويسندهی جوانی که جرمی مرتکب نشده است مگر سخن گفتن از نابسامانیهای اجتماعی کشورش به 14 سال زندان محکوم میشود.نمیدانيم به مردم مصيبتزدهی زرند تسليت بگوييم يا جان باختهگان مسجد ارک را تسلا دهيم يا در چهلم کودکان خاکستر شدهی لردگان بگريم يا به حکم عجيب و ناعادلانهی آرش سيگارچی اعتراض کنيم اما میدانيم در سرزمينی که سخن گفتن در آن جنايت تلقی میشود سرنوشتی بهتر از اين رقم نخواهد خورد.حکم صادره برای آرش سيگارچی و وضعيت نامشخص مجتبا سميعینژاد و در بند بودن دهها روزنامهنگار و وبلاگنويس آن روی سکهی وضعيت بحرانی کشورمان است که برای سرزمين بدون منتقد بیشک وضعيتی بهتر از آنچه اکنون در ايران مشاهده میشود متصور نيست.به حکم آرش سيگارچی و وضعيت نامشخص مجتبا سميعینژاد اعتراض میکنيم و برای آزادیشان تلاش میکنيم و از هر امکانی که در اختيار داريم برای کمک رسانی به مردم زلزلهیزدهی زرند میشتابيم.







