Recent Posts

دوشنبه، شهریور ۰۷، ۱۳۸۴

تاریخ گذشتگان ایران زیر آبهای سد سیوند

اولین بار که خبر آبگیری سد سیوند و تهدید و تخریب آثار باستانی در تنگه بلاغی را در وب لاگ مهرداد دیدم با کمی نا باوری به فکر فرو رفتم و پیش خودم گفتم آخه مگه امکان داره دست به این اقدامات ضد ملی و میهنی در برابر چشم جهانیان بزنند مگر ندیدن محکومیت رژیم منفور طالبان را وقتی که با تخریب آبدات تاریخی و تندیسهای بودا در بامیان چه واکنش بین المللی را برانگیخت . بعدخواندم روزنامه گاردین هم در مورد این تهدید مقاله نوشته است . با موتور جستجو رفتم رو سایتهای باستان شناسی ایتالیائی دیدم که خبر را درج کرده بودند . به خودم گفتم این نظام رحم به مردم نمی کند چه رسد به اصل و نصب و تاریخ مردم. احداث سد سیوند از سال ۷۱ روی رودخانه پلوار در منطقه بلاغی آغاز شد. تنگه ۱۸ کیلومتری بلاغی در فاصله ۴ کیلومتری از محوطه ثبت جهانی پاسارگاد قرار دارد این تنگه تا پایان دی ماه امسال آبگیری می‌شود و ۱۲۹ محوطه مهم باستانی و تاریخی را با خود به زیر آب می‌برد. تنگه بلاغی با آثار باستانی متعلق به دوره های هخامنشی اشکانی ساسانی و مهم تر از آن غارهایی متعلق به دوران پیش از تاریخ در بین آثار های باستانی کم نظیر است . محوطه پاسارگاد در استان فارس پنجمین محوطه جهانی ایران است که طی آخرین جلسه یونسکو در تیرماه سال ۸۳ که در چین برگزار شد به علت دارا بودن شاخص‌های فراوان در فهرست جهانی یونسکو ثبت شد.
البته این اولین بار نیست که نظام آخوندی دست به این اقدامات به قول خودشان عمرانی می زند مثلا رود کارون خود یک نماد ملی است. اما سد هایی که روی آن زده می شود بسیاری از آثار ملی در منطقه اطراف این رود را قربانی می کند.سال گذشته سد موسوم به «کارون 3» آب گیری شد و آثار تاریخی را در پشت سر خود به آب هدیه کرد آخوندها با ایران و ایرانی وهر آنچه نشان از تمدن ایران باشد ضدیت دارند چندی پیش مقاله ای خواندم که نوشته بود کارشناسان میراث فرهنگی در پی یافتن یک لوحه زرین گمشده (بخوانید دزدیده شده) بودند و هیچکس نمی داند واقعا چه بر سر لوح زرین آمده است. این لوح که از پایه‌های کاخ پاسارگاد کشف شده بود در زیر زمین موزه ملی نگهداری می‌شد که محل نگهداری لوحه های مکشوفه است تا بعد تر روی آنها مطالعات بیشتر انجام شود. الواح مذکور شامل دو لوح زرین و دولوح سیمین بود که یکی از الواح سیمین ویکی از الواح زرین ناپدید شدند. بعدتر لوح سیمین در شکافی در دیوار این زیرزمین جایی پشت قفسه ها به طور اتفاقی پیدا شد. اما هنوز از سرنوشت لوح زرین خبری نیست. دکتر کارشناسی که به این اتهام هنوز در زندان به سرمی برد اعتراف کرده که آنرا ذوب کرده تا از طلای آن استفاده کند. ادعایی که هیچکس از او نپذیرفت. به ویژه که او یکی از معدود کارشناسان خواندن خطوط باستانی در دنیا است و از ارزش این اثرمطلع بوده وبخوبی میدانسته ارزشی بیشتراز طلای موجود در آن را دارد . هیچ یک از کارشناسان سازمان میراث فرهنگی نیز که به نظر می‌رسد دراین باره اطلاعاتی دارند ،حاضرنشده‌اند دراین مورد چیزی بگویند.یقیناً بعد از مدتی چشم مان با حسرت با این آثار فرهنگی در موزه های اروپائی آشنا می شود .شعبه دادگاهی چندی پیش در کرمان برای کسی که در حال قاچاق محموله ای شامل چندین قطعه ارزشمند دستگیر شده بود تنها 500 هزار تومان جریمه نقدی در نظر گرفت . حال آنکه ارزش مادی این آثار از میلیون ها دلار هم بالاتر می‌رفت.کلاً پشتوانه هر ملتی تاریخ آن است و بخاطر همین بیشتر کشورهای دنیا از آثار تاریخی خود با دقت حفاظت و نگهداری میکنند و گذشته را در حال احیاء میکنند و به حال در می آورند .و این بازگشت به گذشته نیست بلکه شناخت تاریخ و تمدن است و درک بسیاری از ابهامات و مجهولات گذشته و اماکن و آثار نمایانگر و معرف قسمتی از فرهنگ و آداب و روسوم گذشتگان است و با مطالعه تک تک این آثار باقی مانده میتوانیم تاریخ را تجسم کنیم ودرک عمیقتر از خود داشته باشییم امیدوارم که عاشقان این میهن درد کشیده به فکر چاره ای اساسی باشند و رژیم آخوندی راهرچه زودتر جارو کنند تا ایران ویران نشود .

ارسال به: Balatarin :: Donbaleh :: Cloob :: Mohandes :: Delicious :: Stumbleupon :: Friendfeed :: Twitter :: Facebook :: Greader :: Addthis to other :: Subscribe to Feed

شنبه، شهریور ۰۵، ۱۳۸۴

نامه به منصور قدر خواه کارگردان و نویسنده مبارز



زمانی که اندیشه یارای مقابله با اندیشه را نداشته باشد باید که تیغ سانسور را برنده تر کنند باید که روشنفکران و نویسندگان وهنرمندان و روزنامه نگاران را به بند بکشند باید که وب لاگها و سایتهای اینترنتی را هک کنند و سالی پنج میلیارد تومان از بودجه کشور را صرف مبارزه با فیلترینگ اینترنتی کنند باید که سایت ایران لیبرتی منصور قدرخواه را ببندند و تو را به سکوت و خاموشی بخوانند تا که از مردم میهن جدا باشی تا که منعکس کننده درد مردم و صدای اعتراض نباشی . بیچاره غاصبین پرنده را از پرواز می ترسانند بیچاره غاصبین ِ حقوق توده ها نمی دانند که آزادی بالهای افتخار را به تو و مقاومت مردم ایران هدیه کرده است و عشق به مردم میهن عزیزمان را به هیچ قیمتی نمی توانند از ما بگیرند جزئی از زندگی ما است. نظام مستبد حاکم می خواهد تمام طول عمرمان را با نوک پا راه برویم تا مزاحمشان نشویم و سروصدا نکنیم و در روزمرگی خود فرو رویم. و هر از گاهی سر تمکین در برابر ولی فقیه فرود آوریم. وزارت اطلاعات آخوندی می تواند تبرزن آزادی را برای بستن سایت ایران لیبرتی بفرستد می تواند با باج و رشوه سرور سرویس دهنده را به خدمت بگیرد ولی هیچگاه نمی تواند قلب هزارپاره هم میهنانمان را به خدمت بگیرد و دهان ما را بدوزد. ما یاران مقاومت مردم ایران به اندازه کافی شهامت و شجاعت برای بلند کردن صدا با تمام نجابتمان برای دادخواهی در پهنه این جهان را داریم .
رژیمی که ارکان اساسی اش متکی بر چوبه های دار و سنگسار زنان و دریدن سینه آزادیخواهان میهن و دین را نردبان رسیدن به دنیا وحیاتش در گرو غارت منافع ملی و رسیدن به سلاح اتمی است چاره ای جز بستن صدای مخالف ندارد . اگر امروز سایت ایران لیبرتی را بستند رسالت خطیر و آرمانخواهی تو در راستای آزادی بیان دو چندان می شود
باید درزمینه اینترنتی سلاحی کوبنده تر و تیغی برنده تر بر علیه قوانین عصر حجری آخوندها استفاده کنیم . سایتهای مقاومت را گلوی پر از فریاد کنیم حرفهای ناگفته زیاد داریم . و این پل اتصال با مردم نباید خاموش گردد. امیدوارم و یقین دارم دوباره نام نوین آزادی را در سایت تو ببینیم
هر فردی حق آزادی عقیده و بیان دارد و این ابتدائی ترین حقوق انسان امروزی است . به امید روزی که منافع مردم مان را از کیسه زراندوزان و حلقوم مزدوران و دستان زورگویان با اتحاد و همبستگی با هر عقیده ومرامم بیرون بیاوریم . با سپاس فراوان ح مقدم

برای اعتراض به اين حرکت غير دمکراتيک با ايميل و تلفن های زير تماس بگيريد:
سايت شرکت ارائه دهنده خدمات به ايران ليبرتی( ايران آزاد) :

http://www.evanzo.de/
http://www.talieh-sepidedaman.com/Local%20Settings/Temporary%20Internet%20Files/Content.IE5/LY2U4PW6/info@evanzo.net


EVANZO e-commerce GmbHMr. Eduard MehrtensRotdornallee 18a28717 BremenGermany


Tel.: 01805 / 013310
Fax.: 01805 / 013311

لطفا کد آلمان را از کشور خودتان بگیرید و 0 اول را در آنصورت خذف کنید

ارسال به: Balatarin :: Donbaleh :: Cloob :: Mohandes :: Delicious :: Stumbleupon :: Friendfeed :: Twitter :: Facebook :: Greader :: Addthis to other :: Subscribe to Feed

چهارشنبه، شهریور ۰۲، ۱۳۸۴

چشم در چشم هیولا 2

از در که وارد شدیم یک راهروی کوتاه بود که سمت چپ سرویس قرار داشت بعد وارد محوطه اتاق شدیم. اتاق نسبتاً بزرگ هم در دیوار سمت راست اتاق بود که به یک باغچه باز می شد
وارد شدم ؛ دیگر چشم بند نداشتم. همه بچه ها بودن ؛ با یک نگاه سریع می خواستم ببینم از آشناها چه کسانی هستند * اعظم * و تعدادی از بچه های بند 7 گوشه اتاق نشسته بودند
با خوشحالی به سمت آنها دویدم وسراغ بچه ها را گرفتم و همین طور آرام و قرار نداشتم * اعظم * که گوشه ای آرام نشسته بود گفت : هنگامه یک دقیقه بنشین و دندان رو جگر بگذار ببینم چه خبر است! متوجه شدم دارم اضافی شلوغ می کنم و هنوز شرایط و محیط جدید برایمان ناشناخته است. کمی آرام گرفتم. وضعیت بند معمولی نبود؛ یعنی یک حالت بهت و سکوت ویک حالت غیرعادی وجود داشت. تعدای از بچه های * واحد مسکونی * را به آنجا آورده بودند که روانی شده بودند در قرنطینه فهمیدم که * شکر * نیز در * واحد مسکونی * بوده؛ نمی دانم آنجا چه خبر بود که همه روانی شده بودند. * پروین * به محل نماز رفته بود و بیرون نمی آمد و از آن تو داشت به افراد بدوبیراه می گفت * رکسانا * دختر جوانی بود که راه می رفت و گریه می کرد و با خودش حرف می زد و مدام میگفت « من سگ هستم ! من خر هستم ! * فریده * فقط به خودش فحش می داد و گریه می کرد و ساعتها روبه دیوار می نشست. * منصوره * هم بود. و به طرفش رفتم گفتم « منصوره منم هنگامه » ولی او با گریه و وحشت بیشتری از من فاصله می گرفت. من دیگر جلو نرفتم. خدایا! چه اتفاقی برای آنها افتاده؟ چرا آنها همه حالت روانی دارند؟ آنها از محل مرموز و وحشتناکی به اسم واحد مسکونی آمده بودند.
در را باز کردند؛ یک خواهر لاغر را که مانتو سورمه یی و مقنعه پوشیده بود وارد قرنطینه کردند و رفتند او جلو آمد و وسط اتاق با قیافه یی بهت رده و چشمانی که به روبرو خیره شده بود ایستاد. یک قرآن کوچک را هم در بغل می فشرد. یکی با تعجب و وحشت گفت : « فرزانه! » چرا این طوری شده و یادم نیست که کی تعریف کرد که او از بچه های قدیمی * قزل* و خواهر مسئولی بوده که اعتماد *حاجی * راجلب کرده و سپس از زتدان فرار کرده است؛ امّا او را مجداداً دستگیر کرده و زیر شکنجه برده بودند و حالا او را آورده بودند این جا. روانی و بهت زده و ساکت. او اصلاً حرف نمی زد. ساعت ها در یک حالت می ایستاد یا می نشست گاه 17 ساعت مداوم! عجیب بود بدون غذا؛ آب یا نیاز به دستشویی؛ با دیدن او واقعاً قلب آدم از درد می خواست منفجر شود. هیچ کس نفهمید با او چه کردند چون خودش هم دیگر قادر به بیان وتعریف نبود .
* شورانگیز کریمی * هم در قرنطینه بود. اول او را نشناختم. چون قبل از زندان که او را دیده بودم دختری جوان و کم سن و سال بود ؛ ولی الان بعد از حدود 3 سال؛ انگار 30 سال پیر شده بود و زن مسنی به نظر می رسید. با چشمهایی گود رفته و قامتی خمیده؛ یک دستش نیز بالا نمی آمد و بی حرکت بود.
یک روز «حاجی» به قرنطینه آمد و مثل همیشه مزخرفاتی گفت؛ ناگهان گفت خانم دکتر کجاست؟ « شوری» خانم ؟ و من یک مرتبه یادم آمد این زن مسن؛ همان شورانگیز دانشجوی پزشکی است که یک بار هم به خانه ما آمده بود. وقتی « حاجی » رفت گفتم « شورانگیز» خودت هستی؟ جواب مثبت داد. گفتم پس چرا نگفتی؟ لبخندی زد. معمولاً بچه هایی که رژیم روی آنها حساس بود؛ برای این که بقیه به خاطر تماس با آنها زیر فشار قرار نگیرند؛ سعی می کردند خیلی با بچه ها نجوشند. گاهی هم که بچه ها می خواستند با آنها گرم بگیرند؛ می گفتند من اعدامی هستم؛ بهتر است علناً با من تماس نگیری!
» شورانگیز» زیر شکنجه های وحشیانه رژیم بود و دستش هنگامی که روزهای متمادی قپانی آویزانش کرده بودند از کتف در رفته و همان طور مانده بود واکنون نیمه فلج بود. با همین وضعیت؛ « شورانگیز » بر اساس برنامه کارگری؛ کارهای بند را انجام می داد و نمی گذاشت کسی به جای او و در نوبت او کارگری بدهد و با یک دست همه کارها را انجام می داد. آرامش عجیبی داشت و بسار خونسرد بود و « حاجی » به این دلیل روی او حساس بود که علی رغم این همه شکنجه؛ « شورانگیز »هم چنان مغرور و خونسرد مقاومت می کرد. « شورانگیز » هرگز به بندهای عادی نیامد و همواره در تنبیهی بود و بالاخره در قتل عام 67 اعدام شد
روز های سختی در پیش بود. بیماران روانی عرصه را بر همه تنگ کرده بودند. این شکنجه جدیدی بود که از قرنطینه شروع شد؛ یک شکنجه روحی جدید. « فریده » راه می رفت و به همه فحش می داد و به خودش هم فحش می داد؛ گاهی هم خودش را می زد. این از محصولات « واحد مسکونی » بود. زندانی را شکنجه میکردند و با صحنه سازی به او می گفتند فلانی ترا لو داده و او گفت تو این کارها را کرده ای ( که عمدتاً هم دروغ بود ) و ان قدر شکنجه را ادامه می دادند تا او باور کند که این حرف حقیقت دارد و دوستش خیانت کرده و این دروغها را علیه او سرهم کرده است و از او می خواستنند که خودش هم راجع به نفرات دیگر بگوید و بنویسد و آن قدر شکنجه می کردند تا از او هم چیزهایی در بیاورند و بعد خود او را و به اصطلاح اعترافاتش را وسیله اعمال فشار روی دیگران می کردند. بعد آنها را با هم روبرو می کردند و...به این صورت یک عدم اعتماد و نفرت بین خود زندانیان به وجود می آوردند. به همین دلیل این افراد حتی از نگاه کردن به یکدیگر می تر سیدند. چون گاهی یکی را به شدت شکنجه می کردند که بگوید آیا دیگری به او نگاه کرد یا نه؟ به این جهت آنها ساعتها رو به دیوار می نشستند که با کسی برخورد نکنند تا زیر شکنجه بروند این را « شکر » بعد ها به من گفت.
« شکر » کم کم حالش بهتر می شد و تا حدود زیادی به حالت طبیعی برگشت. ولی افسردگی و اندوهش هم چنان بود. او خودش وقتی از « واحد مسکونی » تعریف می کرد میگفت؛ قفس که شما در آن بودید در واقع همان استراحتی بود که به ما می دادند؛ این که روبه دیوار بنشینیم و روز را به شب و شب را به روز برسانیم. او با خشمی هیستریک از خائنان صحبت می کرد و می گفت آنها بودند که باعث شدند « فاطمه » له شود و گرنه او شکستنی نبود. گویا دژخیمان در حضور بقیه به « فاطمه » تجاوز می کنند و من نفهمیدم منظور « شکر » از له کردن یا شکستن چه بود آیا همین بود یا خیانت خائنان؟ چون به اینجا که می رسید؛ « شکر » می لرزید و نا متعادل می شد و نمی توانست ادامه بدهد. او گفت؛ آنها (پاسداران) با ما در یک جا زندگی می کردند می توانی تصور کنی وقتی می گویم این جانوران با ما زندگی می کردند؛ یعنی چه؟
« شکر » گفت ما در گوهر دشت بودیم و یک روز 40 نفر از ما را جدا کردند و به این جا آوردند. آنها با مسخرگی و لودگی می گفتند. می خواهیم یک آزمایش علمی بکنیم و شما موش آزمایشگاهی هستید. ما می دانستیم باز می خواهند یک بلایی یه سرمان بیاورند؛ اما نمی دانستیم موضوع چیست. ما را روز ها بدون آب و غذا سرپا نگه می داشتند؛خودم تا 6 روز توانستم حسابش را نگه دارم که سرپا بودم؛ ولی بعد دیگر نفهمیدم چه شد. بعد از مدتها ایستادن بیهوش می شدیم و به زمین می افتادیم امّا با کتک بیدارمان می کردند و دوباره سرپایمان می کردند. گاهی هرچه کتک می زدند؛ نفر به هوش نمی آمد آن وقت ولش می کردند تا خودش به هوش بیاید و دوباره...دوباره... نمی دانستم چه کار می خواهند بکنند تا این که ما را به « واحد مسکونی » بردند. ما تمام مدت چشم بند داشتیم. در آن جا شکنجه ها شروع شد. به ما می گفتند شما سگ هستید یا خر هستید و ما را وادار می کردند که این را به زبان خودمان بگوییم وقتی زیر شکنجه می گفتیم خر هستم! می گفتند حالا که خر هستی باید عرعر کنی و بعد می گفتند باید سواری بدهی و سوار ما می شدند که آنها را حمل کنیم. و بعد می گفتند هزار بار بنویس من خر هستم! و بعد می گفتند حالا دوهزار بار بنویس و...
و «شکر » در این نقطه مثل کسی که تمام شخصیتش له شده و همه چیزش را از دست داده باشد. اشکهاش سرازیر می شد و به فکر فرو می رفت. یادم آمد که در قرنطینه هم « رکسانا » راه می رفت و مثل آدمهای مسخ شده تکرار می کرد: من سگ هستم! من سگ هستم! و اشک می ریخت و من دنبال منشاٌ این حرف بودم.
گاهی وقتی « شکر » از « مسکونی » می گفت و ادامه می داد؛ من دیگر نمی توانستم ادامه اش را بشنوم و تعادلم به هم می خورد خدایا اینها با انسان چه می کنند؟ چه کسی اینها را باور می کند؟ چه کسی باور می کند؟ و در درونم فریاد می زدم: خدایا تو کجاهستی؟ کجا هستی؟ در این مواقع انگار فقط زور آدم به خدا می رسد! او فقط تحمل این لحظات بندگانش را دارد و الا که قلب ومغز انسان منفجر میشود.
یادم افتاد که « شکر » در بعضی مواقع که در حال و هوای خودش بود شعری را زمزمه می کرد؛ او قبلاً خیلی اهل شعر نبود ولی این شعر چه بود که این قدر آن را تکرار می کرد: «سجاد نشین با وقاری بودم؛ بازیچه کودکان کویم کردی »!
توابهای خائن باز کار خودشان را کرده بودند. آنها گزارش داده بودند که « شکر محمد زاده » چون با منافقها چفت شده؛ دوباره وضعش خراب شده؛ منظور آن کثافتها به بیان واقعی یعنی « شکر » لاشه یی برای آن لاشخورها نشده است. اما در اشتباه بودند که بتوانند « شکر » یا « شکر » دیگری را لاشه کنند. « شکر » در ایمان به آرمانش به قله یی رسیده بود که حتی در عدم تعادل روانی هم نتوانسته بودند او را به مزدوری بکشانند و حتی یک بار هم اجازه نداده بود که چنین چیزی از او بخواهند و داغ این را به دل آ ن جلادها گذاشت. من مطمئن بودم که هرگز نخواهند توانست انسانیت او را از او بگیرند.
آن چنان که بعد ها از بچه ها شنیدم « شکر » بعد از جابجائی؛ تا سال 67 که در جریان قتل عامها وفاداری به آرمانش را با نثار خونش ا ثبات کرد. همواره در سلولهای انفرادی و بندهای تنبیعی « اوین » ؛ در 311؛ در بند موسوم به آسایشگاه و غیره... در رفت و آمد بود. « شکر » در اثر شکنجه های مداوم و بیمارهای مختلفی که جسمش را در هم کوبیده بود؛ رنج بسیار کشید. به شدت ضعیف و خمیده شده بود و دیگر به آسانی قابل شناسائی نبود. بچه هایی که با او بودند میگویند اما روحش مثل کوه بود؛ استوار و تسخیر ناپذیر؛ انگار هیچ چیزی آن را تکان نمی داد. آخر او شخصیتش را با روح مقاومت یک خلق پیوند داده بود و با آن سلاحی ساخته بود که دژخیمان را به زانو در آورد. دیگر هیچ شکنجه یی وجود نداشت که او را از پای بیندازد

ارسال به: Balatarin :: Donbaleh :: Cloob :: Mohandes :: Delicious :: Stumbleupon :: Friendfeed :: Twitter :: Facebook :: Greader :: Addthis to other :: Subscribe to Feed

دوشنبه، مرداد ۲۴، ۱۳۸۴

چشم در چشم هیولا 1

چشم در چشم هیولا! خاطرات زندان هنگامه حاج حسن دانشجوی پرستاری درکوران انقلاب وپرستار بیمارستان سینا در سال60 می باشد دیده های او طی 3 سال زندان در رژیم خمینی و تجربهای عینی او از شکنجه گاههای دژخیمان در این کتاب ثبت شده با خواندن این کتاب گوشه ای از شقاوت بی حد و حصر مزدوران خمینی وحماسه های مقاومت شگفت قهرمانان مجاهد و مبارز در سالهای 60 را می بینیم می خواهم قسمتهایی را تایپ کنم تا دانشجویان دلیر میهنم که این سالهای خونین را ندیده اند بخوانند. وبدانند با فرزندان این آب و خاک چه کردند. در یکی ازصفحه های خاطراتش مینویسد یکی دو روز بعد از ورودم به بند عمومی بود که دخترکی کم سن و سال که خیلی پر انرژی هم بود آمد و گفت تو از 209 آمدی؟ گفتم بله! گفت از مامانم خبر داری اسمش طلعت است ناگهان یاد نگرانی *مادر طلعت* برای دخترک کوچکش افتادم *فاطمه!* گفتم تو فاطمه هستی؟ ناگهان به گردنم آویخت و گفت تو پیش مامانم بودی؟ تو او را دیدی؟ او همین طور حرف می زد و از خوشحالی روی پا بند نبود.بسیار کوچکتر از سنش به نظر میرسید. به او گفتم مادرت از همان جا آزاد شد او نگرانت بود و حتماً الان دنبالت است گفت مرا یک روز بعد از مادرم دستگیر کردند و این جا آوردند. بازجوی من خیلی با من بد است و می گوید تو را اعدام می کنم! گفتم غلط میکند! می خواهد تو را بترساند! او واقعاً بسیار بچه تر از آن بود که بخواهد اعدام شود آن هم فقط به اتهام ورزش در مدرسه و یا هر مزخرفی که بازجوی احمق او ممکن بود بگوید.
دیگر فاطمه با من چفت شده بود. احساس می کردم می خواهد خلاَ نیاز به مادرش را با من پر کند. برایم حرف می زد شوخی می کرد درد دل می کرد با من مشورت می کرد و کنار من می خوابید دستم را می گرفت و در بغلش نگه می داشت تا خوابش ببرد. خلاصه مرا ول نمی کرد من هم خیلی دوستش داشتم و نیازش را درک می کردم و سعی می کردم کمکش کنم هر بار بازجویی می رفت برایم تعریف می کرد که باز جو فقط او را تهدید می کند. اما او کما کان به شیطنتهای کودکانه اش در بند ادامه می داد، به خاطر همین ویژگیش، بچه ها او را *فاطی موش* صدا می کردند،هم به خاطر این که مثل موش ریزه و چالاک بود وهم اینکه چون به نام فامیلی اش نزدیک بود. *فاطمه موشایی*.
یک روز قبل از ظهر بود که اسم *زهرا حسامی* و *فاطمه موشایی*و یک نفر دیگر را از بلندگو خواندند. با شنیدن اسم آنها، به خصوص اسم فاطمه،دلم یک مرتبه پایین ریخت و مثل برق گرفته ها خشکم زد. نمی خواستم آن چه را که شنیده ام باور کنم. به دیگران نگاه کردم ببینم آیا درست شنیده ام؟ آری! سکوت سنگینی در بند حاکم شده بود. همه می دانستند که این اسم خواندن برای اعدام است. *زهرا* بلند شد و خندان با بچه ها که بی صدا اشک می ریختند، خداحافظی کرد. *زهرا* دانشجوی دانشکده علم وصنعت بود خواهری متین و خونسرد که از حرفهای و شوخیهای من همیشه می خندید و همیشه مرا تشویق می کرد که ساکت نشوم و سعی کنم روحیه بچه ها را حفظ کنم و به این منظور کارهای جمعی، ورزش شعرخوانی جمعی و از این قبیل داشته باشم. من نمی توانستم جلو بروم. او جلو آمد و تکانم داد و گفت حق نداری گریه بکنی و اشکم را پاک کرد و گفت یادت باشه باید همیشه بخندی و نگذاری بچه ها ساکت باشند. این را فراموش نکن! دشمن نباید گریه ما را ببیند و رفت
فاطی* اما... دیدم کفشهایش را به دست گرفته دوان دوان در حالی که چادرش را به زور روی سرش نگه داشته بود، به اطاق ما آمد. با خوشحالی بسیار به سمت من دوید و با آن بازوان کوچکش به گردنم آویخت و گفت داریم می ریم قزل حصار به آنجا منتقل شدیم! کاش تو هم می آمدی! سعی کردم لبخند بزنم! گفتم آره به قزل منتقل می شوی! او از اطاق بیرون رفت و به سمت زیر هشت دوید من دیگر یارای این را نداشتم که پشت سر او بروم و نگاهش کنم. در یک لحظه فقط صدای همهمه و گریه بچه ها را که اسم او را به زبان می آوردند، شنیدم. پشت در به دیوار تکیه دادم و نشستم و دیگر نتوانستم هق هق بی امان گریه ام را که داشت خفه ام می کرد کنترل کنم، بازجوی دژخیم او کینهَ حیوانی خودش را که هرگز نتوانستم بفهمم چرا؟ روی *فاطی کوچلو* خالی کرده بود *فاطی در حالی که داشت به سمت هشتی می دوید، یک لحظه از سکوت و اندوه بچه ها دچار شک شد و قبل از رسیدن به در ِ زیر هشت، برگشت ایستاد و عمیقتر به بچه ها نگاه کرد و یک باره متوجه واقعیت شد. یک لحظه صدای جیغ وحشتزدهَ او را شنیدم نه! من نمی خواهم بمیرم! من نمی خواهم بمیرم! بعد دیگر از حال رفت و بر زمین افتاد. آخر او خیلی کوچکتر از آن بود که برای مرگ آماده باشد، او هنوز زندگی را نبوییده بود. جانوران خمینی او را همان طور بیهوش روی زمین کشیدند و بردند و فریادخفته بچه ها را که اسم او را به زبان می آوردند و فریاد می زدند فاطی! فاطی! نه...!نه...! پشت سر خود بر جا گذاشتند. من هم در میان هق هق گریه ها! در درونم فریاد می کشیدم! آخر چرا؟ دژخیمها! این کودک در همان قانون چنگیزی خودتان مگر چه کرده بود که باید اعدام می شد؟ آخر ای دژخیمها *فاطی کوچک من هنوز تشنهَ محبت و نوازش مادر بود. خدایا چرا...؟ چرا...؟

ارسال به: Balatarin :: Donbaleh :: Cloob :: Mohandes :: Delicious :: Stumbleupon :: Friendfeed :: Twitter :: Facebook :: Greader :: Addthis to other :: Subscribe to Feed

یکشنبه، مرداد ۱۶، ۱۳۸۴

یادمان

تابستان خونین

ابرهای آشفته ِ درهم

چون ملحفه های گلگون

می پوشاند

قتل آسمان را

در شامگا هان

به یادمان ِ تابستانی خونین

که در آن

آفتاب صبح

پس از تنفس شب

بر پوستِ فرزندان ِگمنام ِ میهن

قتلگاه ِ آسمان را می نوشت
ح . مقدم

ارسال به: Balatarin :: Donbaleh :: Cloob :: Mohandes :: Delicious :: Stumbleupon :: Friendfeed :: Twitter :: Facebook :: Greader :: Addthis to other :: Subscribe to Feed

سه‌شنبه، مرداد ۱۱، ۱۳۸۴

سانسور و فیلترینگ

تازه داشتم تو فصای مجازی با ابزارهای دیجیتالی رفیق می شدم واز افکار و عقایدم تو محیط آزاد دفاع می کردم و هر از گاهی مطلبی می نوشتم و شکر گزار ومدیون تکنولوژی بودم که این امکان را فراهم کرده که با یک کلیک از اسطورهای ادبی و هنری علمی گرفته تا جاهل سرکوچه واز طرز طبخ آش نذری گرفته تاعلاج درد قولنج وبازی یه قول دوقول را به صفحه مونیتور بکشم وخلاصه پز وب لاگ نویسی گرفته بودم (البته برای خودم) که دوستان بلاگر گفتن فیلتر شدی !! وسایه شوم سانسو وفیترینگ دامن بادبان مرا هم گرفت . البته سرکوب وترور وبه بند کشیدن وشکنجه روزنامه نگاران و روشنفکران چیز جدیدی نیست وسالهاست که قلع وقمع می کند وجای تعجب نداره سایتهای اینترنتی و وب لاگها هک میشوند . تازه شروع کرده بودم به راه رفتن تو بلاگستان ولی حرفهای منافی عفت تا حالا ننوشتم ویا به مقدسات توهین نکرده بودم که نیاز به ممنوعیت داشته باشم !! پس چرا ؟ اصلن چه هدفی را دولتمردان از فیلترکردن دارند که سالی پنج میلیارد تومان از بوجه کشور را صرف فیلترینگ میکنند و در صد زیر خط فقر مردم را همه میدانند آیا هدفشان بستن صدای مخالف نیست؟ چون دولتمردان نمی توانند پاسخگو باشند .خوب بود هر سایت یا وبلاگی که فیلتر می کردند روی همان صفحه می نوشتند به چه علتی ؟ اقدام علیه امنیت یا ضد اخلاقی یا توهین به مقدسات . آیا دسترسی به آگاهی و دانش و اطلاعات و خواندن اندیشه دیگری برای شهروندان ایرانی مضر وخطرناک است؟آیا بخاطر حفظ قدرت و نگهداری ساختار ولایت فقیه این اقدامات شوم انجام نمی گیرد ؟ وفیلتر که میکنند کافی نیست اقدام به پیگیری برای دستگیری میکنند . از آغاز به ریاست رسیدن احمقی نژاد تیغ سانسور در سطح بمراتب وسیعتر عمل می کند دیروز عکسی از سخنرانی احمدی نژاد در مشهد را در سایتی دیدم و کیهان شریعتمداری این عکس را مونتاژ کرده بود و از آنجائیکه خبر از بی آبرویی این رئیس جمهور در مجامع بین المللی را دارند در صدد مشروعیت دادن به این مرد هزار تیرمردم همیشه در صحنه را با صنعت مونتاژ به حمایت آورده بودند
به عکسهای اینجا نگاه کنید این عکسها اولین وآخرین بارنیست که مونتاژ می شوند برای حفظ قدرت اینها سابقه شیادی را از رهبر دجالشان به ارث بردند.
جوانان و دانشجویان علیرغم ضدیت رژیم با پدیده اینترنت از اندیشه ها و آگاهی که از این دریچه باز شده وارد ایران می شود بشدت استقبال میکنند و دیدیم چگونه در عرض چند دقیقه و با ور رفتن با چند دکمه چطوری عکسهای اکبر گنجی در صفحه وب به تمام دنیای بدون مرز ارسال شد . ویا اسرار و مدارک رد بدل شده محرمانه آخوندها سر از سایتهای اینترنتی در می آورند . وبقول دوستی رقابت الاغ با هواپیماست . و هنوز پیکر آش ولاش شده شوانه قادری که ایادی رژیم در مهاباد بطرز وحشیانه به قتل رسانده بودند جلوی چشمانمان هست وتوسط اینترنت همه دیدند ودیروز هم عکسهای جوان دیگری که در اهواز به قتل رسیده بود وتوسط عاملان رژیم به رود کارون انداخته شده بو د در سایتها دل هر انسانی را به درد می آورد و
توسط ماهیگیران پیدا شده و از جنایتهای این رژیم منفور پره برداشت . خلاصه اینترنت ابزاری برای برقراری ارتباطات نزدیکتر دراین دهکده جهانی است و به این کابوس جدید تا زمانی که دولتمردان جهل ولایت فقیه برمسند قدرت هستند باید به آن عادت کنند و من هم به نوبه خود از زمانی که فهمیدم فیلتر شدم تازه جون گرفتم و فهمیدم همچین هم که فکر می کردم کارم بی ارزش نیست هر چند بازدید کننده ای ندارم ولی همون قدر که روز به روز زیادتز می شویم رژیم بیشتر میترسه ودر جبران وب لاگ فیلتر شده ام دو وب لاگ دیگر راه انداختم یکی آینه وب لاگم است و دیگری در یک سرور دیگه باز کردم و باز فیلتر بشم چهارتای دیگه راه می اندازم حالا بازم فیلتر کنید . اینجا قلمرو شما دایناسورها نیست باید تو سر پوکتان فروکنید که هر فردی حق آزادی عقیده وبیان دارد واین ابتدائی ترین حقوق انسان امروزی است .

ارسال به: Balatarin :: Donbaleh :: Cloob :: Mohandes :: Delicious :: Stumbleupon :: Friendfeed :: Twitter :: Facebook :: Greader :: Addthis to other :: Subscribe to Feed

پنجشنبه، مرداد ۰۶، ۱۳۸۴

سلام بر ستارگان ِ فروغ جاودان . فروغی که شکفت در اعماق ظلمت شب . فروغی که هیچگاه خاموش نشد . راهتان جاودان

ارسال به: Balatarin :: Donbaleh :: Cloob :: Mohandes :: Delicious :: Stumbleupon :: Friendfeed :: Twitter :: Facebook :: Greader :: Addthis to other :: Subscribe to Feed

دوشنبه، مرداد ۰۳، ۱۳۸۴

خاک را سبز می خواستی

خواستم برایت شعری به زیبایی جنگل بروی برگهای سبز بنویسم و در روز رفتنت بدرقه راهت کنم . برای تو که شیرآهن کوه مرد ادب سرزمینم هستی ودر روزگار غریبی رفتی به تو که خاک را سبز می خواستی وعشق را شایسته زیباترین زنان . درخت با جنگل سخن گفت علف با صحرا ستاره باکهکشان و من امشب به یاد تو که رفتی با تو سخن می گویم با تو که آزادگی را در صدای کلنگ گورکن شنیدی و با لبانت برای همه لبان سخن گفتی .
عاشق ترین جادوگر هنر و ادب فارسی که از قفس سینه ات آواز های پرنده ای در بند را که با منقارش ریسمان احساس نهفته در درونت را نوک می زد سر میدادی .تو خدائی دیگر گونه داشتی ومردگان این روزگار غریب را عاشق ترین زندگان خواندی کاشف فروتن شوکران از چشمه سپید اشعارت با دستهای باز می نوشم وهیچگاه سیراب نمی شوم رفتی ولی هنوز صدای گرم وآشنایت در گوش هایم سایه انداخته است دیگر چوب برها نمی توانند روح جنگلی یت را بسوزانند
...............................
«افق روشن»



روزي ما دوباره كبوترهايمان را پيدا خواهيم كرد

و مهرباني دست مهرباني را خواهد گرفت

روزي كه كمترين سرود

بوسه

است

و هر انسان

براي هر انسان

برادري ست.

روزي كه ديگر درهاي خانه اشان را نميبندند

قفل

افسانه ايست

و قلب

براي زندگي بس است

روزي كه معناي هر سخن دوست داشتن است

تا تو به خاطر آخرين حرف دنبال سخن نگردي

روزي كه آهنگ هر حرف زندگي ست

تا من به خاطر آخرين شعر رنج جست و جوي قافيه نبرم

روزي كه هر لب ترانه ايست

تا كمترين سرود بوسه باشد

روزي كه تو بيايي براي هميشه بيايي

و مهرباني با زيبايي يكسان شود

روزي كه ما دوباره براي كبوترهايمان دانه بريزيم...

ومن آن روز را انتظار ميكشم

حتي روزي

كه ديگر

نباشم.

(احمد شاملو)

ارسال به: Balatarin :: Donbaleh :: Cloob :: Mohandes :: Delicious :: Stumbleupon :: Friendfeed :: Twitter :: Facebook :: Greader :: Addthis to other :: Subscribe to Feed

جمعه، تیر ۳۱، ۱۳۸۴

سی تیر قیام مقدس ملی

یکی از روز های بیاد ماندنی در تاریخ خونین میهنمان سی ام تیر ماه روزی که خروش و غضب خلق لرزه بر ارکان نظام استبدادی و اربابان بریتانیائی انداخت
واسه اینکه ازحافظه تاریخی ما ملت بسادگی پاک نشود و برای یاد آوری خواستم چند کلمه ای بنویسم . برای من دکتر مصدق افتخار تاریخ غمزده کشورم است گاهی اوقات فکر می کنم اگر دولت ملی آن پیشوا بدست کودتاچیان در 28 مرداد سرنگون نمی شد شاید معضل تروریسم وعواملی مثل بن لادن ملا عمر ونو ع وطنی آن خمینی شیاد خاور میانه را به خاک وخون نمی کشید و میهن و مردممان زیر فقروبی عدالتی فرونمیرفت و اینقدر برای آزادی آه وناله سر نمی دادیم ومن هم بعد از 26 سال تبعید اجباری تو ایتالیا ساعت سه نصف شب یک انگشتی پای تایپ نمی نشستم تا درد نوشته ها یم را روی صفحه مونیتور بریزم . داشتم می گفتم چند روز قبل از 30 تیر دکتر مصدق از شاه می خواهد فرماندهی وزارت دفاع وارتش را به او واگذار کند چون خلاف اصول مشروطیت وزرات د فاع تحد فرمان شاه بود و علاوه بر پادشاهی تمام اهرمهای قدرت بدست اوبود .شاه درخواست مصدق را رد کرد ومصدق از سمت نخست وزیری استعفاء داد ودولت انگلیس ومحمد رضا شاه که تلاش وکوشش فراوان برای خدشه دارکردن مصدق در میان توده مردم بودند خوشحال وسرمست از پیروزی از استعفاءنامه مصدق استقبال کردند وقوام السلطنه را که چهره دلخواه و سرسپرده انگلیس بود در27 تیر برای ماموریت تشکیل کابینه دولت جدید انتخاب کردند .ورای اعتماد از مجلس گرفتند ولی شاه و اربابان انگلیسی حساب خشم و خروش عمومی ملت در روز های 28 و29 و30 بعد از استعفاء را نکرده بودند . حمایت گسترده از پیشوا مصدق و اهداف استقلال طلبانه او در راستای حفظ منافع ملی عدالت اجتمائی و آزادی سراسر ایران را برگرفت و موجی از تظاهرات واعتراضات عمومی و اعتصابات گسترده دامن گرفت وصبح 30 تیر تهران شاهد گردهمائی مردمی بود که فریاد یا مرگ یا مصدق سر میدادند و با تعطیل کردن مغازه ها بسوی میدان بهارستان راه افتادند و درگیری های خونین آغاز گشت وشاه را در آستانه انقلاب قرار داد وشاه مجبور به عزل قوام السلطنه شد ومجبور به عقب نشینی کرد ودر خواست مصدق برای واگذاری وزارت دفاع را قبول کرد و مجلس موافقت خود رابا دکتر مصدق برای اداره کشور اعلام کرد و اراده وعزم ورزم ملت شاه را بزانو در آورد
پیشوا مصدق

درباغچهِ بیداری ملت
رویا یت درخت تناوری میشود
میوه ای کامل
که چیده نمیشود
و می فرساید
در مرداب مرداد ماه

ذهنم مسافر زمان است
در خیالِِ خلوتِ خاک با غچه
با کوله ای از خاطر ه ها
بیادت می آورم
پیر احمد آباد در دستی عصا

و دست دیگر ت
نوازشگررویای دیرینه مردم

بزرگ مرد بی ترس
از سوختن در شعله و نفت
تنهاهراست سلطه بیگانه بود
و ذلت خلق

هیچگاه زمان مقیاس پیوندها نبوده است
پیوند با تو جاودانه است
گرچه در گذرگاه سالها
ساطورهای سیاه و سرخ
ناجوانمردانه فرود آمدند
ومی آیند

اشگ هجران و فریاد دردم را
بر بال بلند ابرها میبندم
تاباقطره ای
درانسوی دره جدائی
بروی خاک احمد آباد
فروبارد

پیشوا،مصدق!
آرام خفته ای و میدانی
بذر امیدت را رو به باد نکاشتی
................................................
پی نوشت
شعر زیبائی را اینجا بخاطر 30 تیر بطور اتفاقی دیدم
.....................................................

ارسال به: Balatarin :: Donbaleh :: Cloob :: Mohandes :: Delicious :: Stumbleupon :: Friendfeed :: Twitter :: Facebook :: Greader :: Addthis to other :: Subscribe to Feed

چهارشنبه، تیر ۲۹، ۱۳۸۴

تصویر های خشم

با قتل وحشیانه و غیر انسانی شوانه سید قادر در میدان استقلال مهاباد موجی از خشم و نفرت مردم ستمدیده مهاباد را برگرفت و بعد از گذشت 8 روز هنوز نا آرامیها در تمام شهرهای کردستان ادامه دارد و رژیم نیروهای سرکوبگر خود را برای خنثی وآرام کردن اعتراضات گسترده مردم فرستاده است . مردم ستم دیده کردستان در طول این 26 سال حکومت آخوندها همواره شدیدترین کینه هارا از سوی عوامل و ایادی رژیم نسبت به حقوق پایمال شده شان را دیده اند و مخصوصا بعد از تحریم یک پارچه مردم کردستان در انتخابات رژیم دلخوشی از کردها نداشته وندارد همیشه برای پیش برد اهداف شوم آخوندها نیاز به توسل به قهر بوده .اصلا دلم نمی خواست عکسهای لت و پار شده وخونین پیکر شوانه را تو وب لاگ بگذارم ولی بقول گل کو که تو کامنتش بهم میگفت این زجر را این جوان کشیده و خیلی های دیگر هم در سیاه چال های اینها همین زجر را میکشند و کسی هم خبر ندارد.پس باید نشان داد ونوشت حد اقل کاری که میتوانیم ا نجام دهیم برای دیدن عکسها
همبستگی با مردم مهاباد چند تن از دوستان فراخوانی برای همبستگی با مردم مهاباد درست کرده اند
تصویر های خشم شعری است در سایت طلیعه سپییده دمان از سروده های م. مشیری برای هموطنان عزیز مهابادی سروده شده است

ارسال به: Balatarin :: Donbaleh :: Cloob :: Mohandes :: Delicious :: Stumbleupon :: Friendfeed :: Twitter :: Facebook :: Greader :: Addthis to other :: Subscribe to Feed

جمعه، تیر ۲۴، ۱۳۸۴

نکته


چند روز پیش با دوست بسیار عزیزی صحبت میکردم اوشیفته نامه امام علی به مالک اشتر شده بود . این نامه درزمانی نوشته شده بود که امام علی مالک اشتر را به فرمانرویی مصر وتوابع آن فرستاده بود واین دوست عزیزمرا دعوت به خواندن این نامه کرد با وجود اینکه سالهاست دین و مذهب را بوسیده وبا احترام کنار گذاشتم این نامه بلند بالارا خواندم وبنظرم نکته های بسیار سنجیده در لابلای این نامه بود در قسمتی از این نامه مینویسد ( قابل توجه ولی وفقیه)
براى كسانى كه به تو نياز دارند ، زمانى معين كن كه در آن فارغ از هر كارى به آنان پردازى . براى ديدار با ايشان به مجلس عام بنشين ، مجلسى كه همگان در آن حاضر توانند شد و ، براى خدايى كه آفريدگار توست ، در برابرشان فروتنى نمايى و بفرماى تا سپاهيان و ياران و نگهبانان و پاسپانان به يك سو شوند ، تا سخنگويشان بى‏ هراس و بى‏لكنت زبان سخن خويش بگويد . كه من از رسول الله ( صلى الله عليه و آله ) بارها شنيدم كه مى ‏گفت : پاك و آراسته نيست امتى كه در آن امت ، زيردست نتواند بدون لكنت زبان حق خود را از قوى دست بستاند . پس تحمل نماى ، درشتگويى يا عجز آنها را در سخن گفتن . و تنگ حوصلگى و خودپسندى را از خود دور ساز تا خداوند درهاى رحمتش را به روى تو بگشايد و ثواب طاعتش را به تو عنايت فرمايد . اگر چيزى مى ‏بخشى ، چنان بخش كه گويى تو را گوارا افتاده است و اگر منع مى ‏كنى ، بايد كه منع تو با مهربانى و پوزشخواهى همراه بود .
به هر حال ، روى پوشيدنت از مردم به دراز نكشد ، زيرا روى پوشيدن واليان از رعيت خود ، گونه ‏اى نامهربانى است به آنها و سبب مى ‏شود كه از امور ملك آگاهى اندكى داشته باشند . اگر والى از مردم رخ بپوشد ، چگونه تواند از شوربختيها و رنجهاى آنان آگاه شود . آن وقت ، بسا بزرگا ، كه در نظر مردم خرد آيد و بسا خردا ، كه بزرگ جلوه كند و زيبا ، زشت و زشت ، زيبا نمايد و حق و باطل به هم بياميزند . زيرا والى انسان است و نمى ‏تواند به كارهاى مردم كه از نظر او پنهان مانده ، آگاه گردد
و حق را هم نشانه‏ هايى نيست كه به آنها انواع راست از دروغ شناخته شود . و تو يكى از اين دو تن هستى : يا مردى هستى در اجراى حق گشاده‏ دست و سخاوتمند ، پس چرا بايد روى پنهان دارى و از اداى حق واجبى كه بر عهده توست دريغ فرمايى و در كار نيكى ، كه بايد به انجام رسانى ، درنگ روا دارى . يا مردى هستى كه هيچ خواهشى را و نيازى را برنمى‏آورى ، در اين حال ، مردم ، ديگر از تو چيزى نخواهند و از يارى تو نوميد شوند ، با اينكه نيازمنديهاى مردم براى تو رنجى پديد نياورد ، زيرا آنچه از تو مى‏ خواهند يا شكايت از ستمى است يا درخواست عدالت در معاملتى .
. با مردم چنان باش ، كه در روز حساب كه خدا را ديدار مى ‏كنى ، عذرت پذيرفته آيد كه گروه ناتوانان و بينوايان به عدالت تو نيازمندتر از ديگرانند و چنان باش كه براى يك يك آنان در پيشگاه خداوندى ، در اداى حق ايشان ، عذرى توانى داشت
و بدان ، كه والى را خويشاوندان و نزديكان است و در ايشان خوى برترى‏جويى و گردنكشى است و در معاملت با مردم رعايت انصاف نكنند . ريشه ايشان را با قطع موجبات آن صفات قطع كن . به هيچيك از اطرافيان و خويشاوندانت زمينى را به اقطاع مده ، مبادا به سبب نزديكى به تو ، پيمانى بندند كه صاحبان زمينهاى مجاورشان را در سهمى كه از آب دارند يا كارى كه بايد به اشتراك انجام دهند ، زيان برسانند و بخواهند بار زحمت خود بر دوش آنان نهند . پس لذت و گوارايى ، نصيب ايشان شود و ننگ آن در دنيا و آخرت بهره تو گردد . اجراى حق را درباره هر كه باشد ،
بپرهيز از خونها و خونريزيهاى بناحق . زيرا هيچ چيز ، بيش از خونريزى بناحق ، موجب كيفر خداوند نشود و بازخواستش را سبب نگردد و نعمتش را به زوال نكشد و رشته عمر را نبرد . خداوند سبحان ، چون در روز حساب به داورى در ميان مردم پردازد ، نخستين داورى او درباره خونهايى است كه مردم از يكديگر ريخته‏ اند . پس مباد كه حكومت خود را با ريختن خون حرام تقويت كنى ، زيرا ريختن چنان خونى نه تنها حكومت را ناتوان و سست سازد ، بلكه آن را از ميان برمى ‏دارد يا به ديگران مى ‏سپارد . اینگونه سخن گفتن ازحکومت با هر ایدئولوژی و طرز تفکر قابل ستایش است
و اینگونه وحشیگری تحت نام دین باعث انزجار آدمی از دین و مذهب است

ارسال به: Balatarin :: Donbaleh :: Cloob :: Mohandes :: Delicious :: Stumbleupon :: Friendfeed :: Twitter :: Facebook :: Greader :: Addthis to other :: Subscribe to Feed

چهارشنبه، تیر ۲۲، ۱۳۸۴

زندانی سیاسی آزاد باید گردد

امروز سه شنبه بیست یکم تیر ماه هزاران تن ازمردم آزادیخواه وغیور و دانشجویان پیشگام و خانوادهای زندانیان سیاسی در جلوی دانشگاه تهران این قلب تپنده جنبش به گرد همائی وتظاهرات گسترده دست زدند و بعد ازتجمع و گردهمائی زنان آزاده ایرانی که چندی پیش انجام شده بود در تداوم خواسته های ملت این هم خیزش دیگری بود که نشان از همبستگی و غیرت مردم در راستای حفظ و حراست از حریم تجاوز شده آزادی بود و خواستار آزادی زندانیان سیاسی شدند . و این بار ترس و وحشت رژیم چنان بالا بود که بشکل سازماندهی شده نیروی بسیار زیادی را وارد میدان کرده بود و نیروهای انتظامی و لباس شخصی ها بشکل وحشیانه ای مردم بی دفاع را مورد ضرب و شتم قرار میدادند راستی چرا اینهمه نیروی انتظامی؟ ترس و وحشت ازسرنگونی تمام بنبان و ریشه حکومت استبدادی آخوندها را فرا گرفته وبخاطر همین فرمانده نیروهای انتظامی راعوض کردند و اسماعیل احمدی مقدم را برای سرکوب وارعاب مردم نشانده اند چون رژیم بخوبی میداند اگر این خیزش ها تداوم وادامه یابد قابلیت سرنگونی دارد و به این دلیل نیروهای خود را صف آرائی و اینچنین بیرحمانه دستور حمله میدهد .

در سایت طلیعه سپیده دمان عکس های تظاهرات امروز تهران و سرکوبی مردم توسط لباس شخصی ها و نیروی انتظامی آمده است

ارسال به: Balatarin :: Donbaleh :: Cloob :: Mohandes :: Delicious :: Stumbleupon :: Friendfeed :: Twitter :: Facebook :: Greader :: Addthis to other :: Subscribe to Feed

دوشنبه، تیر ۲۰، ۱۳۸۴

احمدی نژاد


برگرفته از سایت کمیته اتحاد ایرانیان

ارسال به: Balatarin :: Donbaleh :: Cloob :: Mohandes :: Delicious :: Stumbleupon :: Friendfeed :: Twitter :: Facebook :: Greader :: Addthis to other :: Subscribe to Feed

شنبه، تیر ۱۸، ۱۳۸۴

18 تیر


هیجده تیرماه

زیر سینه سربی ابرهایِ هیجده تیر ماه
بادبان کوچک من
بروی آبهای آشفته پهلو گرفته
و میلاد ماه همانند
درخشش الماسی
در وسعت دریا می لرزد
وچون جرقه ای بارور
در انعکاس آینه آب میچکد

ای ابرهای پر بارببارید
بر جوانه های خزان دیده
ای بادهای پر بارِ امید
بکوبید بر یالِ بادبان من
تا پیش روم بسوی
دروازهِ دریایِ آرزوها

تا صدای دریانوردان شیردل را
دوباره بشنوم
تا صدایم را با چلچله ها
دوباره هم ساز کنم
تا بالهای گشوده ِ مرغان دریائی را
دوباره ببینم
که از پرواز هراسی ندارند
سوسوی فانوس ستارگان
در انتظار دستهای برهنه
ولی توانای ما می سوزد
دیگر اشگ نخواهم ریخت
فقط سرود می خوانم

ح . مقدم

ارسال به: Balatarin :: Donbaleh :: Cloob :: Mohandes :: Delicious :: Stumbleupon :: Friendfeed :: Twitter :: Facebook :: Greader :: Addthis to other :: Subscribe to Feed

جمعه، تیر ۱۰، ۱۳۸۴

انیمیشنهای دیدنی برنو پوتزتی


داشتم فکر میکردم که وب لاگ همانند بهترین داروی ضدسانسوردر جوامع استبداد زده ای مثل میهن ما که نوشتن جرم است ومطبوعات آزاد ندارد عمل میکند و تنها سانسوری که وجود دارد تنها خود سانسوریست که گاهی اوقات دامن گیرمان میشود وداشتم سایت های ایتالیائی را بالا و پائین میکردم که به یک انیمیشن بسیار زیبائی برخوردم که در مورد آزادی بود این انیمیشن بشکل خیلی ساده نشان میدهد که آزادی گرفتنی است وبرای رسیدن به آن باید تلاش کرد وبراستی که آزادی فرزند جسارت وشجاعت عناصر آگاه می باشد. تاریخ به تجربه نشان داده است که جوامعی که امروز به آزادی بیان و آزادیهای اجتماعی دست یافته اند بطور اتفاقی و تصادفی نبوده بلکه دسترنج و تلاش و کوشش انسانهای بوده که هزینه و بهای آنرا گاهی حتی به قیمت جانشان پرداخته اند... برای دیدن این انیمیشن تصویر پائین را کلیک کنید


.....................................................................................
این هم یک انیمیشن با طنز در مورد رفتارمتفاوت خانم ها و آقایان در زندگی روزمره


کلیک کنیید


.....................................................................................
اینجا هم زندگی مسالمت آمیزی در آپارتمان را یاد میگیریم

ارسال به: Balatarin :: Donbaleh :: Cloob :: Mohandes :: Delicious :: Stumbleupon :: Friendfeed :: Twitter :: Facebook :: Greader :: Addthis to other :: Subscribe to Feed

شنبه، تیر ۰۴، ۱۳۸۴

رئیس جمهور قلابی


خرگوش از کلاه شعبده باز بیرون می آید و خر از عمامه ولی فقیه

و دیروز بالاخره نمایش انتخابات رژیم پایان گرفت وعده قلیلی پای صندوقها رفتند و رأی دادند دیدیم که رأی آنان را پوچ شمردن و مهره دلخواه ولی فقیه را برای مسند ریاست جمهوری انتصاب کردند و عده کثیری رأی ندادند یعنی اجازه ندادند تا رأی شان را پوچ کنند و از آنان بعنوان نردبان برای بالا بردن مهره رژیم استفاده کنند. وخلاصه مرتب عکسهای احمدی نژاد رئیس جمهور قلابی آخوندها را به رخ ما می کشیدند. بعضی ها اعتقاد دارند که هیچ انسانی زشت نیست ولی خداوند سیرت انسان را در صورتش نشان می دهد . نمی دانم درسته یا نه ولی چهرهای ذوب شدگان در جهل وفساد حکومتی مثل رفسنجانی خلخالی لاجوردی احمدی نژاد و.....احتیاج به توصیف نیست انگار خداوند انتقامجویی از چهره های کریه آنان کرده و در صورتشان افشاء کرده است . وبی اختیار به یاد دوست و هنرمند توانا کاریکاتوریست تیزبین آقای توفیق عقیلی افتادم که چگونه چهره های این جانی ها را با زبردستی وخلاقیت ترسیم و افشا می کند. و فکر می کنم از حالا به بعد احمدی نژاد سورژه بسیار مناسبی است تا مداد طنز توفیق درازش کند . دیروز سعی کردم چهره این رئیس جمهورقلابی را به شکل کج وماوج وپیروزی مزحکش را ترسیم کنم نتیجه اش را بعد از ساعتی گذاشتم تو وب لاگ تا چشمان شما هم بی نصیب ومحروم نماند .خلاصه توفیق جان ببخش پابرهنه و ناشیانه تو قلمرو وهنر والای تو دویدم آخه هنر تو بسیار جذابه و آدم راگاهی اوقات به وسوسه می اندازد

=====================

هادی خرسندی تو اصغر آقا نوشته

هفت بر يک به سود ملت


خوب شد لاريجاني نشد
خوب شد مهرعليزاده نشد
خوب شد رضائي نشد
خوب شد قاليباف نشد
خوب شد معين نشد
خوب شد کروبي نشد
خوب شد رفسنجاني نشد
بد شد احمدي نژاد شد
....

ارسال به: Balatarin :: Donbaleh :: Cloob :: Mohandes :: Delicious :: Stumbleupon :: Friendfeed :: Twitter :: Facebook :: Greader :: Addthis to other :: Subscribe to Feed

دوشنبه، خرداد ۳۰، ۱۳۸۴

دموکراسی از صندوقهای آخوندها سبز نمی شود

بلاخره آقای رسماً جانی واحمدی نژاد به دور دوم انتضابات ریاست جمهوری راه پیدا کردند و حکومت سراسر فاسد ومستبد با تحریم انتخابات روبروشد و به ضد ونقیض گفتن آمار شرکت کنندگان در انتخابات شد وهنوز وزارت کشور وشوای نگهبان بر سر آمارشرکت کنندگان در انتخابات به توافق نرسیده اند. و رًای کسانی که هنوز به اصلاحات چشم دوخته بودند وبه فکر تعقیر نظام از درون حاکمیت چشم دوخته بودند را هم در جیب مشروعیت ولایت فقیه ریختند و همانطوری که خامنه ای یادآوری کرده بود رًای به قانون اساسی و کل نظام تلقی میشد . و اکنون که نماینده به اصطلاح اصلاح طلب را ازبازی نمایش انتخابات حذف کردند باید به یکی از دو تروریستهای آدمخوار رًای دهند . حکومتی که تحمل بر سر کار آمدن آخوندی مثل کروبی را ندارد و با تخلف و شیادی اعمال نفوز اجازه نمی دهد به دور دوم برسد چه انتظاری طرفداران معین دارند ؟ آنان که به تعقیرات تدریجی چشم دوخته وبه امید این تعقیرات پای صندوقها رفتند و به نظام مشروعیت دادند دیدن که دموکراسی از صندوقهای آخوندها سبز نمی شود. درخبر ها آمده بود که کروبی در نامه ای به خامنه ای آقازاده او و سپاه وبسیج را دراعمال نفوز در انتخابات متهم کرده وتهدید استعفا از سمتهای دولتی را کرده است و حتی رفسنجانی هم تخلفات رانادیده نگرفت ولی با حیله گری وروبا ه صفتی خاص خودش الان صحبت از منشور ائتلاف با اصلاح طلبان را می هد تا آرای آنها را برای رسیدن به پست ریاست به جیب بریزد همون شیادی که با پول کلان تعدادی از جوانان اغفال شده را کرایه کرده وبا نوشته های لاتین بر پیشانی وتراکتهای تبلیغی می خواست به سران غربی نشان دهد که از حمایت مردمی برخوردار است . واین تبلیغات زمانی صورت می گرفت که جوانان هوشیار جنبش دانشجوئی در تختهای بیمارستان ها زیر سرم به اعتصاب غذا ادامه می دادند. ومعین هم با دیدن نتایج انتخابات قلابی رژیم بلاخره خطر فاشیزم و دخالتهای سازمان یافته را زنگ خطر اعلام کرد و این در حالی است که کاندید شمشیر از رو بسته رژیم احمدی نژاد نتایج انتخابات را لطف و عنایت ویژه از طرف خداوند دانست .



تحریم انتصابات فرمایشی تنها راه نجات ایران

ما با رای خود بر این جنایات مهر تایید نمی‌زنیم

ارسال به: Balatarin :: Donbaleh :: Cloob :: Mohandes :: Delicious :: Stumbleupon :: Friendfeed :: Twitter :: Facebook :: Greader :: Addthis to other :: Subscribe to Feed

دوشنبه، خرداد ۲۳، ۱۳۸۴

اعتراض به نقض حقوق زنان





دیروز زنان آزاده ایرانی در تجمع اعتراضی درمقابل دانشگاه تهران هم صدا خواهان رفع تبعیض
علیه زنان شدند و نیروهای انتظامی و لباس شخصی ها و اطلاعات رژیم آخوندی منطقه را در محاصره کامل قرار داده بود و اجازه ورود به این تجمع را نمی دادند.

اگر چه بسیاری از ما که کیلومتر ها فاصله از شما زنان آزاده داشتیم و نتوانستیم در این تجمع با شکوه شرکت کنیم ولی خواسته هایمان هیچ فاصله ایی با شما نداشت یعنی همان حقوق پایه ای انسانی و رفع تبعیض جنسی واحقاق حقوق زن در کشوری با قوانین قرون وسطایی.با دیدن عکسهای این تجمع چقدر احساس غرور میکردم و چقدر زیباست آن تصویر زنان با دستان گره کرده که گویای 26 سال اسارت از قوانین آخوندهاست زنانی که ازخانه ها و دانشگاها و از پشت مونیتورها بیرون آمدن تا نشان بدهند که دیگر به قوانین زن ستیزحکومتی تن نخواهند داد
.
برای شنیدن سرود جنبش زنان کلیک کرده و کمی صبر کنید

ا
سرود جنبش زنان

ای زن ای حضور زندگی
به سر رسید زمان بندگی
جهان دیگری ممکن است
تلاش ما سازنده ی آن است
این صدا صدای آزادیست
این ندا طغیان آگاهی ست
رهایی زنان ممکن است
این جنبش سازنده ی آن است

برای شنیدن آهنگ رای نمی دم کلیک کرده و صبر کنید



نوشته ها

عکسهای کانون هنرمندان در تبعید
اینجا گزارش مهرداد از تجمع
حرفهای مریم تو تردید
این هم عکسهای کسوف
فرناز در امشاسپندان
''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''
'فراخوان کانون نویسندگان
فراخوان کانون نویسندگان ایران برای گردهمایی در برابر زندان اوین

مردم آزاده‌ی ایران
سازمان‌های مدافع حقوق بشر!
ناصر زرافشان هشتمین روز اعتصاب غذای دردناک خود را می‌گذراند و در خطر جدی مرگ قریب الوقوع است. ناصر زرافشان مبتلا به بیماری حاد کلیوی است و هر لحظه بر وخامت بیماری او افزوده می‌شود. ما از همه‌ی مردم٬ نهادهای فرهنگی و اجتماعی درخواست می‌کنیم که درگردهمایی اعتراضی تحصن کنندگان٬ از ساعت چهار تا شش بعد از ظهر روز سه شنبه بيست و چهار خرداد هشتاد و چهار در برابر در بزرگ زندان اوین شرکت کنند.
کانون نويسندگان ایران - ٢٢/٠٣/٨٤'
'''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''

ارسال به: Balatarin :: Donbaleh :: Cloob :: Mohandes :: Delicious :: Stumbleupon :: Friendfeed :: Twitter :: Facebook :: Greader :: Addthis to other :: Subscribe to Feed

شنبه، خرداد ۲۱، ۱۳۸۴

شرم کنید


دیروز با دیدن شعارهای ستاد تبلیغاتی مصطفی معین وشعار دوباره می سازمت وطن وهمچنین شعار« سلام بر سه مرد ایران زمین» « مصدق خاتمی دکتر معین» کلی خندیدم آخه این روزها برای گرم کردن بازار تبلیغاتی و آوردن مردم پای صندوقها چه وعده هایی که نمی دهند وچه القابی از قبیل اصول گرا. دموکرات .ملی . آزادیحواه که یدک نمی کشند و دیدم مصطفی معین را به دکتر مصدق تشبیح میکردند !! که طاقتم نگرفت و آمدم پشت مونیتور آخه آن رهبر بزرگ مردم هفتاد سال سابقه شرافت و تقوا و وطن پرستی و جهاد و مبارزه با قلدوران و زورگویان داخلی و خارجی داشت چه ربطی با این مصطفی معین دارد !!آخه کدام عملکرد این ارازل و اوباش به مصدق می خورد .آقای معین شما که شعاردوباره می سازمت وطن سر می دهید مگر در 26 سال حکومت این جلادان در حاکمیت سهیم نبودید؟ آقای معین .دکتر محمد مصدق سمت نخست وزیری و نمایندگی مجلس را بعنوان پست و مقام و کسب ثروت انتخاب نکرده بود بلکه برای اصول مشروطیت و آزادی و حق حاکمیت مردم بود. شما چی؟ شما که سالیان سال نماینده مردم شیراز و تهران بودید چه کاری در راستای تحقق حقوق مردم ستم دیده ما کردید؟ دکتر محمد مصدق دست استعمار را از سرمایه ها ومنابع ملی کوتاه کرد والگوی جنبش های استقلال طلبانه شد. ولی شما نه تنها نفت و گاز و منابع ملی ایران را به تاراج بردید بلکه پشت در های بسته با اروپائیان به زد و بند سیاسی وبه غارت دادن ثروت مردم به بهای بستن صدای حق طلبانه آزادیخواهان و مخالفان پرداختید . دکتر محمد مصدق با تمام وجود به ارکان دموکراسی پایبند بود. اگر چه بعضی از مطبوعات جیره خوار آن زمان دست از فحاشی و اهانت و تهدید بر نداشتند ولی آن شیر بزرگ شرق از اصول آزادی بیان کوتاه نیامد و تا آخر دوره 28 ماهه حکومت ملی او هیچگاه روزنامه ای را به علت توهین نبست. در روز 12 اردیبهشت ماه 1330 دکتر مصدق در پیامی به رئیس شهربانی نوشت که در جراید ایران آنچه به شحص اینجانب منتشر می شود هر چه نوشته و هر که نوشته باشد به هیچ وجه نباید مورد اعتراض قرار گیرد .نشریات حزب توده مردم –بسوی آینده- نیستان وحجار- نشریات وابسته به دربار مانند جانسپاران میهن –نشریات فدائیان اسلام مانند نبرد ملت که صفحاتش پر از توهین و اهانت بود منتشر می شد وآن پیر احمد آباد اعتقاد و باور عمیق به اصل آزادی بیان داشت . ولی شما چی آقای معین ؟ شما که از سال 62 تا 82 عضو شورای انقلاب فرهنگی بودید شما که وزیر فرهنگ و آموزش عالی بودید شما که مشاور خاتمی در دولت بودید بیاد دارید چطور دانشجویان را از بام خوابگاه به پائین پرت می کردند و شما وزیرعلوم بودید به یاد دارید کدام روزنامه ها و کدام نویسندگان دستگیر شدند و میدانید چند وب لاگ نویس هنوز در زندان بسر می برند؟ به چه جرمی؟ دکتر مصدق احزاب را مدارس دموکراسی می دانست . شما چی؟ آیا کدام حزب و گروه سیاسی مخالف می تواند فعالیت رسمی داشته باشند .سالهای 60 و67 را بیاد دارید آقای معین همان موقعی که ریاست دانشگاه شیراز را بعهده داشتید و نماینده مجلس بودید شاید یادتان رفته باشد ولی حافظه تاریخی مردم بخوبی بیاد دارد و فراموش نمی کند گروه گروه از مجاهدین و مبارزین را در زندانهای مخوف جمهوری جهل شکنجه واعدام میکردند و به دختران قبل از تیرباران تجاوز می کردند بیاد دارید ؟ دکتر محمد مصدق برای استقلال وبرابری و عدالت و آزادی و حقوق بشر تا پای جان رفت وروانه زندان و روانه تبعید شد. شما چی؟ کدام برابری در حاکمیت ولی وقیح می شناسید برابری حقوق زنان برابری حقوق اقلیتها یا برابری چپاول آقازاده ها ؟ کدام آزادی را در حاکمیت ولی وقیح می شناسی آزادی بیان . آزادی احزاب و گروههای سیاسی. آزادی پوشش. آزادی انتخاباتی. حقوق بشر که مبنای دموکراسی است همیشه از جانب شما نقص شده و51 بار محکومتان کرده اند.و بلاخره آقای معین صلاحیت دکتر مصدق را مردم ایران تائید کردند و صلاحیت شما را ولی وقیح حکومت ظلم و ستم . شرم کنید و بیهوده از نام و چهره دکتر محمد مصدق شما نوادگان آیت الله کاشانی برای رسیدن به پست و مقام استفاده نکنید شرم کنید
..................................................................................................................................
مردم ایران در آستانه‌ی گزینش دیگری ایستاده‌اند، گزینشی که با هیچ کدام از معیارهای انتخابات آزاد و دمکراتیک هم‌خوانی ندارد. نامزدهای این انتخابات همگی در طیف سیاسی و اندیشه‌ای حکومت اسلامی قرار دارند و توسط شورای نگهبان و رهبر حکومت تاييد شده اند. خرد و وجدان شهروند ایرانی برای گزینش آزاد سرنوشت خویش در این انتصابات به سخره گرفته شده است. بنابراین کانون وب‌لاگ نویسان ایران در انتخاباتی که:- آزادی بیان و نشر و اندیشه در آن جرم به شمار می‌آيد.- حقوق دمکراتیک شهروند ایرانی و وجدان و خردش پایمال می شود- از نامزدي نیروهای دگراندیش و بیرون از حکومت اسلامی جلوگیری می‌شود شرکت نمی‌کند و همگان و به‌ويژه وبلاگ‌نويسان را به شرکت نکردن در اين نمايش رسوا فرامی‌خواند.کانون وب‌لاگ نویسان ایران
توضيح: برای صدور اين بيانيه‌ اين سوآل از اعضای پن‌لاگ پرسيده شد:" آيا با انتشار بيانيه توسط پن‌لاگ در مورد نهمين انتخابات رياست جمهوری ايران و پيشنهاد شرکت نکردن در اين انتخابات موافقيد؟" 78 درصد پاسخ مثبت دادند و 22 درصد پاسخ منفی. .

ارسال به: Balatarin :: Donbaleh :: Cloob :: Mohandes :: Delicious :: Stumbleupon :: Friendfeed :: Twitter :: Facebook :: Greader :: Addthis to other :: Subscribe to Feed

پنجشنبه، خرداد ۱۹، ۱۳۸۴

تیم فوتبال ایران به جام جهانی راه یافت


در پی پیروزی تیم فوتبال ایران در مقابل بحرین و صعود به مرحله نهایی بازیهای جام جهانی 2006 که در آلمان برگزار می شود مردم به خیابان ها ریختند وبه رقص و پایکوبی پرداختن این سومین بار است که تیم ایران به رقابت های جام جهانی راه پیدا می کند . جوانان سرود ای ایران . و یار دبستانی من را میخواندند و در بسیاری از مناطق پوستر های تبلیغاتی ایادی رژیم آخوندها را پاره می کردند و شعارهای ضد دولتی و علیه نمایش انتخاباتی سر می دادند ودر سایت همبستگی ملی آمده است که درمقابل ورزشگاه
زنان آزاده در تظاهرات اعتراضي به حكم ممنوعيت حضور در ورزشگاه مورد ضرب و شتم قرار گرفتند

ارسال به: Balatarin :: Donbaleh :: Cloob :: Mohandes :: Delicious :: Stumbleupon :: Friendfeed :: Twitter :: Facebook :: Greader :: Addthis to other :: Subscribe to Feed