Recent Posts
دوشنبه، شهریور ۰۷، ۱۳۸۴
تاریخ گذشتگان ایران زیر آبهای سد سیوند
شنبه، شهریور ۰۵، ۱۳۸۴
نامه به منصور قدر خواه کارگردان و نویسنده مبارز
زمانی که اندیشه یارای مقابله با اندیشه را نداشته باشد باید که تیغ سانسور را برنده تر کنند باید که روشنفکران و نویسندگان وهنرمندان و روزنامه نگاران را به بند بکشند باید که وب لاگها و سایتهای اینترنتی را هک کنند و سالی پنج میلیارد تومان از بودجه کشور را صرف مبارزه با فیلترینگ اینترنتی کنند باید که سایت ایران لیبرتی منصور قدرخواه را ببندند و تو را به سکوت و خاموشی بخوانند تا که از مردم میهن جدا باشی تا که منعکس کننده درد مردم و صدای اعتراض نباشی . بیچاره غاصبین پرنده را از پرواز می ترسانند بیچاره غاصبین ِ حقوق توده ها نمی دانند که آزادی بالهای افتخار را به تو و مقاومت مردم ایران هدیه کرده است و عشق به مردم میهن عزیزمان را به هیچ قیمتی نمی توانند از ما بگیرند جزئی از زندگی ما است. نظام مستبد حاکم می خواهد تمام طول عمرمان را با نوک پا راه برویم تا مزاحمشان نشویم و سروصدا نکنیم و در روزمرگی خود فرو رویم. و هر از گاهی سر تمکین در برابر ولی فقیه فرود آوریم. وزارت اطلاعات آخوندی می تواند تبرزن آزادی را برای بستن سایت ایران لیبرتی بفرستد می تواند با باج و رشوه سرور سرویس دهنده را به خدمت بگیرد ولی هیچگاه نمی تواند قلب هزارپاره هم میهنانمان را به خدمت بگیرد و دهان ما را بدوزد. ما یاران مقاومت مردم ایران به اندازه کافی شهامت و شجاعت برای بلند کردن صدا با تمام نجابتمان برای دادخواهی در پهنه این جهان را داریم .
رژیمی که ارکان اساسی اش متکی بر چوبه های دار و سنگسار زنان و دریدن سینه آزادیخواهان میهن و دین را نردبان رسیدن به دنیا وحیاتش در گرو غارت منافع ملی و رسیدن به سلاح اتمی است چاره ای جز بستن صدای مخالف ندارد . اگر امروز سایت ایران لیبرتی را بستند رسالت خطیر و آرمانخواهی تو در راستای آزادی بیان دو چندان می شود
باید درزمینه اینترنتی سلاحی کوبنده تر و تیغی برنده تر بر علیه قوانین عصر حجری آخوندها استفاده کنیم . سایتهای مقاومت را گلوی پر از فریاد کنیم حرفهای ناگفته زیاد داریم . و این پل اتصال با مردم نباید خاموش گردد. امیدوارم و یقین دارم دوباره نام نوین آزادی را در سایت تو ببینیم
هر فردی حق آزادی عقیده و بیان دارد و این ابتدائی ترین حقوق انسان امروزی است . به امید روزی که منافع مردم مان را از کیسه زراندوزان و حلقوم مزدوران و دستان زورگویان با اتحاد و همبستگی با هر عقیده ومرامم بیرون بیاوریم . با سپاس فراوان ح مقدم
برای اعتراض به اين حرکت غير دمکراتيک با ايميل و تلفن های زير تماس بگيريد:
سايت شرکت ارائه دهنده خدمات به ايران ليبرتی( ايران آزاد) :
http://www.evanzo.de/
http://www.talieh-sepidedaman.com/Local%20Settings/Temporary%20Internet%20Files/Content.IE5/LY2U4PW6/info@evanzo.net
EVANZO e-commerce GmbHMr. Eduard MehrtensRotdornallee 18a28717 BremenGermany
Tel.: 01805 / 013310
Fax.: 01805 / 013311
لطفا کد آلمان را از کشور خودتان بگیرید و 0 اول را در آنصورت خذف کنید
چهارشنبه، شهریور ۰۲، ۱۳۸۴
چشم در چشم هیولا 2
وارد شدم ؛ دیگر چشم بند نداشتم. همه بچه ها بودن ؛ با یک نگاه سریع می خواستم ببینم از آشناها چه کسانی هستند * اعظم * و تعدادی از بچه های بند 7 گوشه اتاق نشسته بودند
با خوشحالی به سمت آنها دویدم وسراغ بچه ها را گرفتم و همین طور آرام و قرار نداشتم * اعظم * که گوشه ای آرام نشسته بود گفت : هنگامه یک دقیقه بنشین و دندان رو جگر بگذار ببینم چه خبر است! متوجه شدم دارم اضافی شلوغ می کنم و هنوز شرایط و محیط جدید برایمان ناشناخته است. کمی آرام گرفتم. وضعیت بند معمولی نبود؛ یعنی یک حالت بهت و سکوت ویک حالت غیرعادی وجود داشت. تعدای از بچه های * واحد مسکونی * را به آنجا آورده بودند که روانی شده بودند در قرنطینه فهمیدم که * شکر * نیز در * واحد مسکونی * بوده؛ نمی دانم آنجا چه خبر بود که همه روانی شده بودند. * پروین * به محل نماز رفته بود و بیرون نمی آمد و از آن تو داشت به افراد بدوبیراه می گفت * رکسانا * دختر جوانی بود که راه می رفت و گریه می کرد و با خودش حرف می زد و مدام میگفت « من سگ هستم ! من خر هستم ! * فریده * فقط به خودش فحش می داد و گریه می کرد و ساعتها روبه دیوار می نشست. * منصوره * هم بود. و به طرفش رفتم گفتم « منصوره منم هنگامه » ولی او با گریه و وحشت بیشتری از من فاصله می گرفت. من دیگر جلو نرفتم. خدایا! چه اتفاقی برای آنها افتاده؟ چرا آنها همه حالت روانی دارند؟ آنها از محل مرموز و وحشتناکی به اسم واحد مسکونی آمده بودند.
در را باز کردند؛ یک خواهر لاغر را که مانتو سورمه یی و مقنعه پوشیده بود وارد قرنطینه کردند و رفتند او جلو آمد و وسط اتاق با قیافه یی بهت رده و چشمانی که به روبرو خیره شده بود ایستاد. یک قرآن کوچک را هم در بغل می فشرد. یکی با تعجب و وحشت گفت : « فرزانه! » چرا این طوری شده و یادم نیست که کی تعریف کرد که او از بچه های قدیمی * قزل* و خواهر مسئولی بوده که اعتماد *حاجی * راجلب کرده و سپس از زتدان فرار کرده است؛ امّا او را مجداداً دستگیر کرده و زیر شکنجه برده بودند و حالا او را آورده بودند این جا. روانی و بهت زده و ساکت. او اصلاً حرف نمی زد. ساعت ها در یک حالت می ایستاد یا می نشست گاه 17 ساعت مداوم! عجیب بود بدون غذا؛ آب یا نیاز به دستشویی؛ با دیدن او واقعاً قلب آدم از درد می خواست منفجر شود. هیچ کس نفهمید با او چه کردند چون خودش هم دیگر قادر به بیان وتعریف نبود .
* شورانگیز کریمی * هم در قرنطینه بود. اول او را نشناختم. چون قبل از زندان که او را دیده بودم دختری جوان و کم سن و سال بود ؛ ولی الان بعد از حدود 3 سال؛ انگار 30 سال پیر شده بود و زن مسنی به نظر می رسید. با چشمهایی گود رفته و قامتی خمیده؛ یک دستش نیز بالا نمی آمد و بی حرکت بود.
یک روز «حاجی» به قرنطینه آمد و مثل همیشه مزخرفاتی گفت؛ ناگهان گفت خانم دکتر کجاست؟ « شوری» خانم ؟ و من یک مرتبه یادم آمد این زن مسن؛ همان شورانگیز دانشجوی پزشکی است که یک بار هم به خانه ما آمده بود. وقتی « حاجی » رفت گفتم « شورانگیز» خودت هستی؟ جواب مثبت داد. گفتم پس چرا نگفتی؟ لبخندی زد. معمولاً بچه هایی که رژیم روی آنها حساس بود؛ برای این که بقیه به خاطر تماس با آنها زیر فشار قرار نگیرند؛ سعی می کردند خیلی با بچه ها نجوشند. گاهی هم که بچه ها می خواستند با آنها گرم بگیرند؛ می گفتند من اعدامی هستم؛ بهتر است علناً با من تماس نگیری!
» شورانگیز» زیر شکنجه های وحشیانه رژیم بود و دستش هنگامی که روزهای متمادی قپانی آویزانش کرده بودند از کتف در رفته و همان طور مانده بود واکنون نیمه فلج بود. با همین وضعیت؛ « شورانگیز » بر اساس برنامه کارگری؛ کارهای بند را انجام می داد و نمی گذاشت کسی به جای او و در نوبت او کارگری بدهد و با یک دست همه کارها را انجام می داد. آرامش عجیبی داشت و بسار خونسرد بود و « حاجی » به این دلیل روی او حساس بود که علی رغم این همه شکنجه؛ « شورانگیز »هم چنان مغرور و خونسرد مقاومت می کرد. « شورانگیز » هرگز به بندهای عادی نیامد و همواره در تنبیهی بود و بالاخره در قتل عام 67 اعدام شد
روز های سختی در پیش بود. بیماران روانی عرصه را بر همه تنگ کرده بودند. این شکنجه جدیدی بود که از قرنطینه شروع شد؛ یک شکنجه روحی جدید. « فریده » راه می رفت و به همه فحش می داد و به خودش هم فحش می داد؛ گاهی هم خودش را می زد. این از محصولات « واحد مسکونی » بود. زندانی را شکنجه میکردند و با صحنه سازی به او می گفتند فلانی ترا لو داده و او گفت تو این کارها را کرده ای ( که عمدتاً هم دروغ بود ) و ان قدر شکنجه را ادامه می دادند تا او باور کند که این حرف حقیقت دارد و دوستش خیانت کرده و این دروغها را علیه او سرهم کرده است و از او می خواستنند که خودش هم راجع به نفرات دیگر بگوید و بنویسد و آن قدر شکنجه می کردند تا از او هم چیزهایی در بیاورند و بعد خود او را و به اصطلاح اعترافاتش را وسیله اعمال فشار روی دیگران می کردند. بعد آنها را با هم روبرو می کردند و...به این صورت یک عدم اعتماد و نفرت بین خود زندانیان به وجود می آوردند. به همین دلیل این افراد حتی از نگاه کردن به یکدیگر می تر سیدند. چون گاهی یکی را به شدت شکنجه می کردند که بگوید آیا دیگری به او نگاه کرد یا نه؟ به این جهت آنها ساعتها رو به دیوار می نشستند که با کسی برخورد نکنند تا زیر شکنجه بروند این را « شکر » بعد ها به من گفت.
« شکر » کم کم حالش بهتر می شد و تا حدود زیادی به حالت طبیعی برگشت. ولی افسردگی و اندوهش هم چنان بود. او خودش وقتی از « واحد مسکونی » تعریف می کرد میگفت؛ قفس که شما در آن بودید در واقع همان استراحتی بود که به ما می دادند؛ این که روبه دیوار بنشینیم و روز را به شب و شب را به روز برسانیم. او با خشمی هیستریک از خائنان صحبت می کرد و می گفت آنها بودند که باعث شدند « فاطمه » له شود و گرنه او شکستنی نبود. گویا دژخیمان در حضور بقیه به « فاطمه » تجاوز می کنند و من نفهمیدم منظور « شکر » از له کردن یا شکستن چه بود آیا همین بود یا خیانت خائنان؟ چون به اینجا که می رسید؛ « شکر » می لرزید و نا متعادل می شد و نمی توانست ادامه بدهد. او گفت؛ آنها (پاسداران) با ما در یک جا زندگی می کردند می توانی تصور کنی وقتی می گویم این جانوران با ما زندگی می کردند؛ یعنی چه؟
« شکر » گفت ما در گوهر دشت بودیم و یک روز 40 نفر از ما را جدا کردند و به این جا آوردند. آنها با مسخرگی و لودگی می گفتند. می خواهیم یک آزمایش علمی بکنیم و شما موش آزمایشگاهی هستید. ما می دانستیم باز می خواهند یک بلایی یه سرمان بیاورند؛ اما نمی دانستیم موضوع چیست. ما را روز ها بدون آب و غذا سرپا نگه می داشتند؛خودم تا 6 روز توانستم حسابش را نگه دارم که سرپا بودم؛ ولی بعد دیگر نفهمیدم چه شد. بعد از مدتها ایستادن بیهوش می شدیم و به زمین می افتادیم امّا با کتک بیدارمان می کردند و دوباره سرپایمان می کردند. گاهی هرچه کتک می زدند؛ نفر به هوش نمی آمد آن وقت ولش می کردند تا خودش به هوش بیاید و دوباره...دوباره... نمی دانستم چه کار می خواهند بکنند تا این که ما را به « واحد مسکونی » بردند. ما تمام مدت چشم بند داشتیم. در آن جا شکنجه ها شروع شد. به ما می گفتند شما سگ هستید یا خر هستید و ما را وادار می کردند که این را به زبان خودمان بگوییم وقتی زیر شکنجه می گفتیم خر هستم! می گفتند حالا که خر هستی باید عرعر کنی و بعد می گفتند باید سواری بدهی و سوار ما می شدند که آنها را حمل کنیم. و بعد می گفتند هزار بار بنویس من خر هستم! و بعد می گفتند حالا دوهزار بار بنویس و...
و «شکر » در این نقطه مثل کسی که تمام شخصیتش له شده و همه چیزش را از دست داده باشد. اشکهاش سرازیر می شد و به فکر فرو می رفت. یادم آمد که در قرنطینه هم « رکسانا » راه می رفت و مثل آدمهای مسخ شده تکرار می کرد: من سگ هستم! من سگ هستم! و اشک می ریخت و من دنبال منشاٌ این حرف بودم.
گاهی وقتی « شکر » از « مسکونی » می گفت و ادامه می داد؛ من دیگر نمی توانستم ادامه اش را بشنوم و تعادلم به هم می خورد خدایا اینها با انسان چه می کنند؟ چه کسی اینها را باور می کند؟ چه کسی باور می کند؟ و در درونم فریاد می زدم: خدایا تو کجاهستی؟ کجا هستی؟ در این مواقع انگار فقط زور آدم به خدا می رسد! او فقط تحمل این لحظات بندگانش را دارد و الا که قلب ومغز انسان منفجر میشود.
یادم افتاد که « شکر » در بعضی مواقع که در حال و هوای خودش بود شعری را زمزمه می کرد؛ او قبلاً خیلی اهل شعر نبود ولی این شعر چه بود که این قدر آن را تکرار می کرد: «سجاد نشین با وقاری بودم؛ بازیچه کودکان کویم کردی »!
توابهای خائن باز کار خودشان را کرده بودند. آنها گزارش داده بودند که « شکر محمد زاده » چون با منافقها چفت شده؛ دوباره وضعش خراب شده؛ منظور آن کثافتها به بیان واقعی یعنی « شکر » لاشه یی برای آن لاشخورها نشده است. اما در اشتباه بودند که بتوانند « شکر » یا « شکر » دیگری را لاشه کنند. « شکر » در ایمان به آرمانش به قله یی رسیده بود که حتی در عدم تعادل روانی هم نتوانسته بودند او را به مزدوری بکشانند و حتی یک بار هم اجازه نداده بود که چنین چیزی از او بخواهند و داغ این را به دل آ ن جلادها گذاشت. من مطمئن بودم که هرگز نخواهند توانست انسانیت او را از او بگیرند.
آن چنان که بعد ها از بچه ها شنیدم « شکر » بعد از جابجائی؛ تا سال 67 که در جریان قتل عامها وفاداری به آرمانش را با نثار خونش ا ثبات کرد. همواره در سلولهای انفرادی و بندهای تنبیعی « اوین » ؛ در 311؛ در بند موسوم به آسایشگاه و غیره... در رفت و آمد بود. « شکر » در اثر شکنجه های مداوم و بیمارهای مختلفی که جسمش را در هم کوبیده بود؛ رنج بسیار کشید. به شدت ضعیف و خمیده شده بود و دیگر به آسانی قابل شناسائی نبود. بچه هایی که با او بودند میگویند اما روحش مثل کوه بود؛ استوار و تسخیر ناپذیر؛ انگار هیچ چیزی آن را تکان نمی داد. آخر او شخصیتش را با روح مقاومت یک خلق پیوند داده بود و با آن سلاحی ساخته بود که دژخیمان را به زانو در آورد. دیگر هیچ شکنجه یی وجود نداشت که او را از پای بیندازد
دوشنبه، مرداد ۲۴، ۱۳۸۴
چشم در چشم هیولا 1
یکشنبه، مرداد ۱۶، ۱۳۸۴
یادمان
تابستان خونین
ابرهای آشفته ِ درهم
چون ملحفه های گلگون
می پوشاند
قتل آسمان را
در شامگا هان
به یادمان ِ تابستانی خونین
که در آن
آفتاب صبح
پس از تنفس شب
بر پوستِ فرزندان ِگمنام ِ میهن
قتلگاه ِ آسمان را می نوشت
ح . مقدم
سهشنبه، مرداد ۱۱، ۱۳۸۴
سانسور و فیلترینگ
به عکسهای اینجا نگاه کنید این عکسها اولین وآخرین بارنیست که مونتاژ می شوند برای حفظ قدرت اینها سابقه شیادی را از رهبر دجالشان به ارث بردند.
توسط ماهیگیران پیدا شده و از جنایتهای این رژیم منفور پره برداشت . خلاصه اینترنت ابزاری برای برقراری ارتباطات نزدیکتر دراین دهکده جهانی است و به این کابوس جدید تا زمانی که دولتمردان جهل ولایت فقیه برمسند قدرت هستند باید به آن عادت کنند و من هم به نوبه خود از زمانی که فهمیدم فیلتر شدم تازه جون گرفتم و فهمیدم همچین هم که فکر می کردم کارم بی ارزش نیست هر چند بازدید کننده ای ندارم ولی همون قدر که روز به روز زیادتز می شویم رژیم بیشتر میترسه ودر جبران وب لاگ فیلتر شده ام دو وب لاگ دیگر راه انداختم یکی آینه وب لاگم است و دیگری در یک سرور دیگه باز کردم و باز فیلتر بشم چهارتای دیگه راه می اندازم حالا بازم فیلتر کنید . اینجا قلمرو شما دایناسورها نیست باید تو سر پوکتان فروکنید که هر فردی حق آزادی عقیده وبیان دارد واین ابتدائی ترین حقوق انسان امروزی است .
پنجشنبه، مرداد ۰۶، ۱۳۸۴
دوشنبه، مرداد ۰۳، ۱۳۸۴
خاک را سبز می خواستی
روزي ما دوباره كبوترهايمان را پيدا خواهيم كرد
و مهرباني دست مهرباني را خواهد گرفت
روزي كه كمترين سرود
بوسه
است
و هر انسان
براي هر انسان
برادري ست.
روزي كه ديگر درهاي خانه اشان را نميبندند
قفل
افسانه ايست
و قلب
براي زندگي بس است
روزي كه معناي هر سخن دوست داشتن است
تا تو به خاطر آخرين حرف دنبال سخن نگردي
روزي كه آهنگ هر حرف زندگي ست
تا من به خاطر آخرين شعر رنج جست و جوي قافيه نبرم
روزي كه هر لب ترانه ايست
تا كمترين سرود بوسه باشد
روزي كه تو بيايي براي هميشه بيايي
و مهرباني با زيبايي يكسان شود
روزي كه ما دوباره براي كبوترهايمان دانه بريزيم...
ومن آن روز را انتظار ميكشم
حتي روزي
كه ديگر
نباشم.
(احمد شاملو)
جمعه، تیر ۳۱، ۱۳۸۴
سی تیر قیام مقدس ملی
درباغچهِ بیداری ملت
رویا یت درخت تناوری میشود
میوه ای کامل
که چیده نمیشود
و می فرساید
در مرداب مرداد ماه
ذهنم مسافر زمان است
در خیالِِ خلوتِ خاک با غچه
با کوله ای از خاطر ه ها
بیادت می آورم
پیر احمد آباد در دستی عصا
و دست دیگر ت
نوازشگررویای دیرینه مردم
بزرگ مرد بی ترس
تنهاهراست سلطه بیگانه بود
و ذلت خلق
هیچگاه زمان مقیاس پیوندها نبوده است
پیوند با تو جاودانه است
گرچه در گذرگاه سالها
ساطورهای سیاه و سرخ
ناجوانمردانه فرود آمدند
ومی آیند
اشگ هجران و فریاد دردم را
بر بال بلند ابرها میبندم
تاباقطره ای
درانسوی دره جدائی
بروی خاک احمد آباد
فروبارد
پیشوا،مصدق!
آرام خفته ای و میدانی
بذر امیدت را رو به باد نکاشتی
چهارشنبه، تیر ۲۹، ۱۳۸۴
تصویر های خشم

جمعه، تیر ۲۴، ۱۳۸۴
نکته
چند روز پیش با دوست بسیار عزیزی صحبت میکردم اوشیفته نامه امام علی به مالک اشتر شده بود . این نامه درزمانی نوشته شده بود که امام علی مالک اشتر را به فرمانرویی مصر وتوابع آن فرستاده بود واین دوست عزیزمرا دعوت به خواندن این نامه کرد با وجود اینکه سالهاست دین و مذهب را بوسیده وبا احترام کنار گذاشتم این نامه بلند بالارا خواندم وبنظرم نکته های بسیار سنجیده در لابلای این نامه بود در قسمتی از این نامه مینویسد ( قابل توجه ولی وفقیه)
و اینگونه وحشیگری تحت نام دین باعث انزجار آدمی از دین و مذهب است
چهارشنبه، تیر ۲۲، ۱۳۸۴
زندانی سیاسی آزاد باید گردد
امروز سه شنبه بیست یکم تیر ماه هزاران تن ازمردم آزادیخواه وغیور و دانشجویان پیشگام و خانوادهای زندانیان سیاسی در جلوی دانشگاه تهران این قلب تپنده جنبش به گرد همائی وتظاهرات گسترده دست زدند و بعد ازتجمع و گردهمائی زنان آزاده ایرانی که چندی پیش انجام شده بود در تداوم خواسته های ملت این هم خیزش دیگری بود که نشان از همبستگی و غیرت مردم در راستای حفظ و حراست از حریم تجاوز شده آزادی بود و خواستار آزادی زندانیان سیاسی شدند . و این بار ترس و وحشت رژیم چنان بالا بود که بشکل سازماندهی شده نیروی بسیار زیادی را وارد میدان کرده بود و نیروهای انتظامی و لباس شخصی ها بشکل وحشیانه ای مردم بی دفاع را مورد ضرب و شتم قرار میدادند راستی چرا اینهمه نیروی انتظامی؟ ترس و وحشت ازسرنگونی تمام بنبان و ریشه حکومت استبدادی آخوندها را فرا گرفته وبخاطر همین فرمانده نیروهای انتظامی راعوض کردند و اسماعیل احمدی مقدم را برای سرکوب وارعاب مردم نشانده اند چون رژیم بخوبی میداند اگر این خیزش ها تداوم وادامه یابد قابلیت سرنگونی دارد و به این دلیل نیروهای خود را صف آرائی و اینچنین بیرحمانه دستور حمله میدهد .
در سایت طلیعه سپیده دمان عکس های تظاهرات امروز تهران و سرکوبی مردم توسط لباس شخصی ها و نیروی انتظامی آمده است
دوشنبه، تیر ۲۰، ۱۳۸۴
شنبه، تیر ۱۸، ۱۳۸۴
18 تیر
هیجده تیرماه
زیر سینه سربی ابرهایِ هیجده تیر ماه
بادبان کوچک من
بروی آبهای آشفته پهلو گرفته
و میلاد ماه همانند
درخشش الماسی
در وسعت دریا می لرزد
وچون جرقه ای بارور
در انعکاس آینه آب میچکد
ای ابرهای پر بارببارید
بر جوانه های خزان دیده
ای بادهای پر بارِ امید
بکوبید بر یالِ بادبان من
تا پیش روم بسوی
دروازهِ دریایِ آرزوها
تا صدای دریانوردان شیردل را
دوباره بشنوم
تا صدایم را با چلچله ها
دوباره هم ساز کنم
تا بالهای گشوده ِ مرغان دریائی را
دوباره ببینم
که از پرواز هراسی ندارند
سوسوی فانوس ستارگان
در انتظار دستهای برهنه
ولی توانای ما می سوزد
دیگر اشگ نخواهم ریخت
فقط سرود می خوانم
ح . مقدم
جمعه، تیر ۱۰، ۱۳۸۴
انیمیشنهای دیدنی برنو پوتزتی
داشتم فکر میکردم که وب لاگ همانند بهترین داروی ضدسانسوردر جوامع استبداد زده ای مثل میهن ما که نوشتن جرم است ومطبوعات آزاد ندارد عمل میکند و تنها سانسوری که وجود دارد تنها خود سانسوریست که گاهی اوقات دامن گیرمان میشود وداشتم سایت های ایتالیائی را بالا و پائین میکردم که به یک انیمیشن بسیار زیبائی برخوردم که در مورد آزادی بود این انیمیشن بشکل خیلی ساده نشان میدهد که آزادی گرفتنی است وبرای رسیدن به آن باید تلاش کرد وبراستی که آزادی فرزند جسارت وشجاعت عناصر آگاه می باشد. تاریخ به تجربه نشان داده است که جوامعی که امروز به آزادی بیان و آزادیهای اجتماعی دست یافته اند بطور اتفاقی و تصادفی نبوده بلکه دسترنج و تلاش و کوشش انسانهای بوده که هزینه و بهای آنرا گاهی حتی به قیمت جانشان پرداخته اند... برای دیدن این انیمیشن تصویر پائین را کلیک کنید
.....................................................................................
این هم یک انیمیشن با طنز در مورد رفتارمتفاوت خانم ها و آقایان در زندگی روزمره
.....................................................................................
اینجا هم زندگی مسالمت آمیزی در آپارتمان را یاد میگیریم
شنبه، تیر ۰۴، ۱۳۸۴
رئیس جمهور قلابی
خرگوش از کلاه شعبده باز بیرون می آید و خر از عمامه ولی فقیه
و دیروز بالاخره نمایش انتخابات رژیم پایان گرفت وعده قلیلی پای صندوقها رفتند و رأی دادند دیدیم که رأی آنان را پوچ شمردن و مهره دلخواه ولی فقیه را برای مسند ریاست جمهوری انتصاب کردند و عده کثیری رأی ندادند یعنی اجازه ندادند تا رأی شان را پوچ کنند و از آنان بعنوان نردبان برای بالا بردن مهره رژیم استفاده کنند. وخلاصه مرتب عکسهای احمدی نژاد رئیس جمهور قلابی آخوندها را به رخ ما می کشیدند. بعضی ها اعتقاد دارند که هیچ انسانی زشت نیست ولی خداوند سیرت انسان را در صورتش نشان می دهد . نمی دانم درسته یا نه ولی چهرهای ذوب شدگان در جهل وفساد حکومتی مثل رفسنجانی خلخالی لاجوردی احمدی نژاد و.....احتیاج به توصیف نیست انگار خداوند انتقامجویی از چهره های کریه آنان کرده و در صورتشان افشاء کرده است . وبی اختیار به یاد دوست و هنرمند توانا کاریکاتوریست تیزبین آقای توفیق عقیلی افتادم که چگونه چهره های این جانی ها را با زبردستی وخلاقیت ترسیم و افشا می کند. و فکر می کنم از حالا به بعد احمدی نژاد سورژه بسیار مناسبی است تا مداد طنز توفیق درازش کند . دیروز سعی کردم چهره این رئیس جمهورقلابی را به شکل کج وماوج وپیروزی مزحکش را ترسیم کنم نتیجه اش را بعد از ساعتی گذاشتم تو وب لاگ تا چشمان شما هم بی نصیب ومحروم نماند .خلاصه توفیق جان ببخش پابرهنه و ناشیانه تو قلمرو وهنر والای تو دویدم آخه هنر تو بسیار جذابه و آدم راگاهی اوقات به وسوسه می اندازد
=====================
هادی خرسندی تو اصغر آقا نوشته
هفت بر يک به سود ملت
خوب شد لاريجاني نشد
خوب شد مهرعليزاده نشد
خوب شد رضائي نشد
خوب شد قاليباف نشد
خوب شد معين نشد
خوب شد کروبي نشد
خوب شد رفسنجاني نشد
بد شد احمدي نژاد شد....
دوشنبه، خرداد ۳۰، ۱۳۸۴
دموکراسی از صندوقهای آخوندها سبز نمی شود
تحریم انتصابات فرمایشی تنها راه نجات ایران
ما با رای خود بر این جنایات مهر تایید نمیزنیم
دوشنبه، خرداد ۲۳، ۱۳۸۴
اعتراض به نقض حقوق زنان

دیروز زنان آزاده ایرانی در تجمع اعتراضی درمقابل دانشگاه تهران هم صدا خواهان رفع تبعیض
علیه زنان شدند و نیروهای انتظامی و لباس شخصی ها و اطلاعات رژیم آخوندی منطقه را در محاصره کامل قرار داده بود و اجازه ورود به این تجمع را نمی دادند.
اگر چه بسیاری از ما که کیلومتر ها فاصله از شما زنان آزاده داشتیم و نتوانستیم در این تجمع با شکوه شرکت کنیم ولی خواسته هایمان هیچ فاصله ایی با شما نداشت یعنی همان حقوق پایه ای انسانی و رفع تبعیض جنسی واحقاق حقوق زن در کشوری با قوانین قرون وسطایی.با دیدن عکسهای این تجمع چقدر احساس غرور میکردم و چقدر زیباست آن تصویر زنان با دستان گره کرده که گویای 26 سال اسارت از قوانین آخوندهاست زنانی که ازخانه ها و دانشگاها و از پشت مونیتورها بیرون آمدن تا نشان بدهند که دیگر به قوانین زن ستیزحکومتی تن نخواهند داد
.
برای شنیدن سرود جنبش زنان کلیک کرده و کمی صبر کنید
برای شنیدن آهنگ رای نمی دم کلیک کرده و صبر کنید
فراخوان کانون نویسندگان ایران برای گردهمایی در برابر زندان اوین
مردم آزادهی ایران
سازمانهای مدافع حقوق بشر!
ناصر زرافشان هشتمین روز اعتصاب غذای دردناک خود را میگذراند و در خطر جدی مرگ قریب الوقوع است. ناصر زرافشان مبتلا به بیماری حاد کلیوی است و هر لحظه بر وخامت بیماری او افزوده میشود. ما از همهی مردم٬ نهادهای فرهنگی و اجتماعی درخواست میکنیم که درگردهمایی اعتراضی تحصن کنندگان٬ از ساعت چهار تا شش بعد از ظهر روز سه شنبه بيست و چهار خرداد هشتاد و چهار در برابر در بزرگ زندان اوین شرکت کنند.
کانون نويسندگان ایران - ٢٢/٠٣/٨٤'
شنبه، خرداد ۲۱، ۱۳۸۴
شرم کنید
دیروز با دیدن شعارهای ستاد تبلیغاتی مصطفی معین وشعار دوباره می سازمت وطن وهمچنین شعار« سلام بر سه مرد ایران زمین» « مصدق خاتمی دکتر معین» کلی خندیدم آخه این روزها برای گرم کردن بازار تبلیغاتی و آوردن مردم پای صندوقها چه وعده هایی که نمی دهند وچه القابی از قبیل اصول گرا. دموکرات .ملی . آزادیحواه که یدک نمی کشند و دیدم مصطفی معین را به دکتر مصدق تشبیح میکردند !! که طاقتم نگرفت و آمدم پشت مونیتور آخه آن رهبر بزرگ مردم هفتاد سال سابقه شرافت و تقوا و وطن پرستی و جهاد و مبارزه با قلدوران و زورگویان داخلی و خارجی داشت چه ربطی با این مصطفی معین دارد !!آخه کدام عملکرد این ارازل و اوباش به مصدق می خورد .آقای معین شما که شعاردوباره می سازمت وطن سر می دهید مگر در 26 سال حکومت این جلادان در حاکمیت سهیم نبودید؟ آقای معین .دکتر محمد مصدق سمت نخست وزیری و نمایندگی مجلس را بعنوان پست و مقام و کسب ثروت انتخاب نکرده بود بلکه برای اصول مشروطیت و آزادی و حق حاکمیت مردم بود. شما چی؟ شما که سالیان سال نماینده مردم شیراز و تهران بودید چه کاری در راستای تحقق حقوق مردم ستم دیده ما کردید؟ دکتر محمد مصدق دست استعمار را از سرمایه ها ومنابع ملی کوتاه کرد والگوی جنبش های استقلال طلبانه شد. ولی شما نه تنها نفت و گاز و منابع ملی ایران را به تاراج بردید بلکه پشت در های بسته با اروپائیان به زد و بند سیاسی وبه غارت دادن ثروت مردم به بهای بستن صدای حق طلبانه آزادیخواهان و مخالفان پرداختید . دکتر محمد مصدق با تمام وجود به ارکان دموکراسی پایبند بود. اگر چه بعضی از مطبوعات جیره خوار آن زمان دست از فحاشی و اهانت و تهدید بر نداشتند ولی آن شیر بزرگ شرق از اصول آزادی بیان کوتاه نیامد و تا آخر دوره 28 ماهه حکومت ملی او هیچگاه روزنامه ای را به علت توهین نبست. در روز 12 اردیبهشت ماه 1330 دکتر مصدق در پیامی به رئیس شهربانی نوشت که در جراید ایران آنچه به شحص اینجانب منتشر می شود هر چه نوشته و هر که نوشته باشد به هیچ وجه نباید مورد اعتراض قرار گیرد .نشریات حزب توده مردم –بسوی آینده- نیستان وحجار- نشریات وابسته به دربار مانند جانسپاران میهن –نشریات فدائیان اسلام مانند نبرد ملت که صفحاتش پر از توهین و اهانت بود منتشر می شد وآن پیر احمد آباد اعتقاد و باور عمیق به اصل آزادی بیان داشت . ولی شما چی آقای معین ؟ شما که از سال 62 تا 82 عضو شورای انقلاب فرهنگی بودید شما که وزیر فرهنگ و آموزش عالی بودید شما که مشاور خاتمی در دولت بودید بیاد دارید چطور دانشجویان را از بام خوابگاه به پائین پرت می کردند و شما وزیرعلوم بودید به یاد دارید کدام روزنامه ها و کدام نویسندگان دستگیر شدند و میدانید چند وب لاگ نویس هنوز در زندان بسر می برند؟ به چه جرمی؟ دکتر مصدق احزاب را مدارس دموکراسی می دانست . شما چی؟ آیا کدام حزب و گروه سیاسی مخالف می تواند فعالیت رسمی داشته باشند .سالهای 60 و67 را بیاد دارید آقای معین همان موقعی که ریاست دانشگاه شیراز را بعهده داشتید و نماینده مجلس بودید شاید یادتان رفته باشد ولی حافظه تاریخی مردم بخوبی بیاد دارد و فراموش نمی کند گروه گروه از مجاهدین و مبارزین را در زندانهای مخوف جمهوری جهل شکنجه واعدام میکردند و به دختران قبل از تیرباران تجاوز می کردند بیاد دارید ؟ دکتر محمد مصدق برای استقلال وبرابری و عدالت و آزادی و حقوق بشر تا پای جان رفت وروانه زندان و روانه تبعید شد. شما چی؟ کدام برابری در حاکمیت ولی وقیح می شناسید برابری حقوق زنان برابری حقوق اقلیتها یا برابری چپاول آقازاده ها ؟ کدام آزادی را در حاکمیت ولی وقیح می شناسی آزادی بیان . آزادی احزاب و گروههای سیاسی. آزادی پوشش. آزادی انتخاباتی. حقوق بشر که مبنای دموکراسی است همیشه از جانب شما نقص شده و51 بار محکومتان کرده اند.و بلاخره آقای معین صلاحیت دکتر مصدق را مردم ایران تائید کردند و صلاحیت شما را ولی وقیح حکومت ظلم و ستم . شرم کنید و بیهوده از نام و چهره دکتر محمد مصدق شما نوادگان آیت الله کاشانی برای رسیدن به پست و مقام استفاده نکنید شرم کنید
پنجشنبه، خرداد ۱۹، ۱۳۸۴
تیم فوتبال ایران به جام جهانی راه یافت
در پی پیروزی تیم فوتبال ایران در مقابل بحرین و صعود به مرحله نهایی بازیهای جام جهانی 2006 که در آلمان برگزار می شود مردم به خیابان ها ریختند وبه رقص و پایکوبی پرداختن این سومین بار است که تیم ایران به رقابت های جام جهانی راه پیدا می کند . جوانان سرود ای ایران . و یار دبستانی من را میخواندند و در بسیاری از مناطق پوستر های تبلیغاتی ایادی رژیم آخوندها را پاره می کردند و شعارهای ضد دولتی و علیه نمایش انتخاباتی سر می دادند ودر سایت همبستگی ملی آمده است که درمقابل ورزشگاه
زنان آزاده در تظاهرات اعتراضي به حكم ممنوعيت حضور در ورزشگاه مورد ضرب و شتم قرار گرفتند

















